114(ناصرخسرو، ص317)
در متون نظم و نثر عرفانى فارسى به دليل مقتضيات عرفان و تصوف، تأكيد فراوانى بر توجه به حج معنوى و دريافت حقيقت اعمال و مناسك حج شده است تا جايى كه ابوالحسن هجويرى صاحب «كشف المحجوب» ، حقيقت حج را مشاهدۀ حضرت دوست مى داند: «پس مقصود حج نه ديدن خانه بود، كه مقصود، كشف مشاهدت باشد» (هجويرى، 1384، ص484) و البته اولين نكته در اين راه، نابود كردن نفس اماره است. مولوى در اين باره ميگويد:
حج پياده ميروى تا سر حاجيان شوى جامه چرا درى اگر شد كف پات آبله
از پى نيم آبله، شرم نيايدت كه تو هر قدمى در افكنى غلغلهاى به قافله
كشتى نفس آدمى لنگرى است و سست رو زين دريا بنگذرد بى زكشاكش و خَله
گر نبدى چنين، چرا جهد وجهاد آمدى صوم وصلاۀ وشب روى، حج ومناسكوچله
(غزليات شمس، ج2، ص842)
مولوى بر اين باور است: پياده رفتن به حج از امورى است كه باعث بيدار شدن نفس آدمى است. البته نفسهايى كه تربيت نشدهاند و فلسفۀ حج و ديگر عبادات، اين است كه نفس آدمى تزكيه شود.
همچنين مولوى در زمينۀ بهره مندى از حج روحانى و معنوى، نكتۀ در خور اهميتى را ذكر ميكند وآن مسأله، اين است كه سفر حج بايد مبتنى بر عشق و شور باشد.
بستند ميان به راه، حجاج اى صوفى با صفا كجايى
ترسم نرسى به كعبۀ وصل اى رفته به راه ماورايى
هنگام رحيل محمل آمد بر بند اگر حريف يابى
رو در ره راه بر نهاديم تا چيست ارادت خدايى
ماييم و هواى راه عشقش زين راه بگو كه در چه رايى
در نه قدم، از رهش مينديش كو راست وظيفه رهنمايى
(غزليات شمس، ج2، صص1181و1182)
بنابراين، از ميان بردن نفس و در پيش گرفتن سفرى عاشقانه، ميتواند مقدمهاى باشد براى دريافت حج باطنى.
اما مصداق حج معنوى و باطنى از نظر شاعران، مختلف است. ناصرخسرو، نابودى از نفسانيات و خودپرستى و محو شدن در حضرت دوست را حقيقت حج ميداند: