99داغ و كوههاى تيز ايستاده و سهمگين مىديد. نگران و آسيمه سر از كوه صفا سوى كوه مروه مىدويد و باز مىگشت و باز سراب مىديد و برمىگشت و همچنان سراب. . . براى جرعهاى آب و زنده ماندن فرزندش هفت بار اين مسير را سعى كرد. او آنگاه كه به اسماعيل نزديك شد، چشمهاى گوارا و جوشان پاى كوچك اسماعيل نوزاد را نوازش مىداد. شتابان فرود آمد و مشتى خاك به اطراف آن انباشت و اين همان «زمزم» است. پرندگان به زمزم گرد آمدند و قبيلۀ جُرهم به واسطۀ زمزم به مكه كوچيدند و زندگى هاجرو اسماعيل به ساز آمد و خداوند صفا و مروه را شعائر الله حج قرار داد و پرستشگاهى براى خودش و انسانهايى كه به خرد دست يافته باشند.
هاجر بودن و اين سعى را همآورد او نمودن، دور از توقع و انتظار است. سعى مىكنى ولى نمىشود، ميان ما و او فاصله بسيار است. جبرئيل ستونهاى خانۀ هاجر را از بهشت آورد و ابراهيم و اسماعيل (عليها السلام) سنگهاى آنرا به دوش كشيدند و بنايش كردند.
نيمه شعبان، مسجدالحرام، كعبه، حجراسماعيل
در نمازم خم ابروى تو بر ياد آمد
حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد
از تهران، براى شب و روز نيمۀ شعبان مهيا رفته و تهيه ديده بوديم. آن شب را تا سپيده دم، در مسجد الحرام بوديم. طوا فى را از سوى حضرتش و دوستان و پدر و مادر و خانوادهام با حالى به يادماندنى انجام داديم. حرم بسيار شلوغ بود. كنجكاوانه به دنبالش مىگشتم. كاش مىشد آسمان مكه را چراغان كرد؛ «بيا كه خاك رهت لاله زار خواهم كرد!» اى خوب، اى انسان كامل، آيا در اين شب ديدارت ممكن مىشود! ؟ از ارادتمندانش پذيرايى كرديم. همه سرحال و شادمان بودند. آرام و بى ريا بر پيامبر و آلش صلوات مىفرستادند. آرى، نيمۀ شعبان بود و روز عيد. پشت مقام، كمى دورتر، در گوشهاى خلوت به نماز ايستادم و دو ركعت به نيت حضرتش به جا آوردم.
حافظ ز ديده دانۀ اشكى همى فشان
باشد كه مرغ وصل كند قصد دام ما
همه شاد بودند، مهربانى و شادى در چهرهها نمايان، نور بود و صفا، اما:
ساقى و مطرب و مى جمله مهيا است ولى
عيش بىيار مهيا نشود، يار كجاست؟
اگر او را بيابم، دست به دامانش شده، خاك پايش را توتياى چشمانم خواهم كرد. اى مولا، گوشۀ چشمى، نگاهى، توجّهى. مىگويند در بدترين وضعيت، يك درِ باز وجود دارد. در برابر ديدگان واماندۀ دنيا ايستادهايم و تو را فرياد مىزنيم، در اينجا كه خانۀ عشق است و فرشتگان در پرواز و عاشقان در راز و نياز. . .
با برداشتن چند گام به كعبه مىرسم و به ديوار مىچسبم. خدايا! دستانم بگير و راه درست و صواب نشانم ده!
به حجر اسماعيل راه مىيابم، درست زير ناودان طلا؛ همانجا كه گويند هر چه بخواهى برآورده مىشود؛ جايى كه اسماعيل و ابراهيم و پيامبران بىشمار در قرون و اعصار مدفون شدهاند. خدايا! من اكنون در جايى ايستادهام كه روزگارى مقرّبان درگاهت، رسولانت و بندگان صالحت ايستاده بودند. اى خداى عالميان، اى قادر متعال، توانى ده تا موقعيت خود را درك كنم و بدانم كه دركجا هستم.
در اوج ازدحام، با هزار زحمت نمازى خواندم. صداها برايم محو شده بود، حالتى داشتم كه از بازگويى آن عاجزم. لحظاتى است به ياد ماندنى؛ در نيمههاى شب، در نيمۀ شعبان، داخل حجر اسماعيل و بالاخره در يك قدمى كعبه!
مست بگذشتى و از خلوتيان ملكوت به تماشاى تو آشوب قيامت بر خاست
اى كريم، چه حال غريبى است! فرشتگان به اين حال غبطه مىخورند! ؟ سرانجام ازدحام از حِجر بيرونم كرد:
رخصتى تا ترك اين هستى كنيم