100
لحظات وداع و جدايى
خدايا! در اين خُمخانه، با اين عاشق سرگشته چه ها كه نكردى؟ ! اين دوّمين وداع سخت و تلخ است؛ اولى در مدينه بود و اكنون در مكه و اين از آن هم سختتر است! بار ديگر به حرم، رواق، درها، صفا، مروه و زمزم خيره شدم. دلم مىخواهد بمانم اما همراهان اشاره مىكنند برويم. آخرين نگاهها و دل سپارىها به كعبه است. با چشمانى اشك آلود از حرم بيرون شديم.
سرو شو از بند خود آزاد باش شمع شو از خوردن خود شاد باش
نظامى
هواپيما نزديك تهران است، آنچه در مورد اين سفر خوانده و مىدانستم و بدان پرداختم را در ذهن مرور مىكنم. از خود مىپرسم: اكنون چگونهاى؟ احساست چيست؟ براى آينده چه برنامهاى دارى؟
پاسخم اين است كه از خود سفرى كردم و خبرى يافتم. اگر جلال آل احمد در ميقات، خود را خس ديد، شايد شرايطش را داشت، من اگر ذرهاى از آن خس باشم شاكرم، شايد شعر ميرزادۀ عشقى، همان خروش در هجران باشد و تمام. . .
نشستهام به بلندى و پيش چشمم باز به هر كجا كه كند چشم كار چشم انداز
فتاده بر سر من فكرهاى دور و دراز بر آن سرم كه كنم سوى آسمان پرواز
( قُلِ اللهُ ثُمَّ ذَرْهُم. . .) ، «بگو: «خدا» ، و آنگاه همه را در چالشهاى لجاجتآميزشان رها كن، تا به بازى سرگرم شوند!»
خداوندا! در پيشگاه تو هيچ زمانى محتاجتر از اين نبودهام. اين است معناى خوشبختى!
«لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك. . .» .