85نجد به صورت مذهب رسمى درآمد و با تسخير حرمين شريفين، در پرتو حمايت استعمار بريتانيا، اين مذهب بر اين مناطق تحميل گشت و تمام مراكز علمى و دانشگاه و مساجد و منابر وعظ و خطابۀ رسمى در اختيار آنان قرار گرفت و گروههاى ديگر، از اين حوزهها بىبهره شدند.
از نظر محقّقان، شعار سلفيه، نخست در مطبوعات مصر مطرح شد، آنگاه كه مصر در اشغال انگلستان درآمد. در اين زمان گروهى از مصلحان؛ مانند سيد جمال الدين اسدآبادى (م 1316) و شيخ محمد عبده (م 1323) تصور كردند كه راه رهايى از چنگ اشغالگران اين است كه مردم را به همان اسلام پيشينيان دعوت كنند. در مقابل، گروهى نيز فريب فرهنگ غربى را خورده و در آن هضم شده بودند. در اين ميان، گروه نخست كه اصلاحگر بودند لازم ديدند حركت خود را با شعارى زيبا همراه كنند از اين رو، شعار «سلفيه» را انتخاب كردند تا بگويند ما پيرو اسلام راستين قرون نخستين هستيم.2
آنان از احياى اين مكتب قصد تكفير ديگران يا ايجاد شكاف در ميان مسلمانان را نداشتند، بلكه روى خوشبينى به صحابه و تابعان، اين مسلك را ترويج كردند. در سال 1929 كه جمعيت «اخوان المسلمين» در مصر تشكيل شد، آنها نيز به اين مسلك رغب نشان دادند و خيال مىكردند كه پيروى از گروههاى نخست اسلامى (صحابه و تابعين) ، نجاتبخش امتهاى اسلامى است، ولى در عين حال به همۀ فرق، روى خوش نشان داده و غالباً به مسائل سياسى و در رأس آنان تأسيس حكومت پرداختند. اما سلفىگرى در نجد كه خود را وارث محمد بن عبدالوهاب مىدانستند، موجى از تندروى و سختگيرى به راه انداختند و كم كم به تكفير همۀ مسلمانان پرداختند و گاهى براى ساكت كردن مخالفان، شيعه را تكفير كرده و اشاعره و صوفيه و مذاهب ديگر را اهل بدعت خواندند و مدعى شدند كه اسلام ناب محمدى در اختيار سلف بوده و فهم آنان از كتاب و سنت براى همگان حجت است و هر كس از اين راه عدول نمايد، بدعتگذار و يا خارج از اسلام است.
ولى بايد توجه داشت كه اكنون سلفىهاى نجدى، يك دست نيستند، بلكه گروهى «سلفى تبليغى» هستند، ولى گروهى ديگر گام فراتر نهاده «سلفى جهادى» مىباشند و مىگويند با تشكيل جنبشهاى مسلحانۀ زيرزمينى بايد دولتها را سرنگون كرد و قدرت را به دست گرفت و اسلام اصيل را پياده كرد.
روش فكرى سلفيه
مسأله مهم، آگاهى از روش فكرى آنان است. آنها دو نوع روش دارند كه به هم نزديك است:
گروهى تنها كتاب و سنت را حجت دانسته و از داورىهاى عقل كمك نمىگيرند.
گروهى ديگر مىگويند قرآن و سنت آنگاه حجت است كه با فهم «سلف» همراه باشد؛ زيرا ما آيين خود را از آنها گرفتهايم.
آنان در تعبّد به نص (كتاب و سنت) ميان «خبر واحد» و «خبر متواتر» فرق نمىگذارند، حتى خبر واحد را در تبيين عقايد و معارف، حجت مىدانند و اخيراً كه سمينارى در عربستان سعودى دربارۀ «حجيت خبر واحد در عقايد» برپا شده بود، همگان تصريح كردند كه قول ثقه در عقايد براى ما حجت است. روى همين اساس است كه خدا را با صفات بشرى توصيف مىكنند و براى او خنده و گريه و آمد و رفت و نشستن و پا نهادن در جهنم و صداى جر جر تختى كه روى آن مىنشيند؛ مانند صداى كجاوه، قائل هستند!3
اكنون به شيوۀ آنان در استنباط عقايد بر مىگرديم و چند پرسش مطرح كنيم:
پرسشهايى از سلفيه
آنان مىگويند: بايد از صحابه و تابعين پيروى كرد؛ زيرا فهم آنان، مقياس حق و باطل است. آنان در اين مورد، با حديث منقول پيامبرخدا استدلال مىكنند كه فرمود:
«خَيْرُ الْقُرُونِ قَرْنِي، ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ، ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ. . .» .