101
جان منصورت فدايت يا على
از تو خواهم يك شفاعت يا على
اين تخلص بايد مورد علاقۀ وى بوده باشد، زيرا وى نام اين سفرنامه را نيز حجة المنصور گذاشته است. اين نكته را از جاى ديگرى هم مىتوان دريافت و آن اين كه وقتى نويسنده پس از نگارش گزارش روزانه و زمانى كه سر بر بالين مىگذارد، مىنويسد: «چون شب بر سر دست آمد، منصور لب از گفتار فرو بست» . در بحث از همراهان اشارتى خواهد آمد كه نويسنده خود از اميرزادگان بوده است.
همراهان
در اين سفر، به نام چندين نفر به عنوان همراهان نويسنده بر مىخوريم؛ اما آنچه مهم است نكتهاى است كه وى در مقدمه بيان كرده و طى آن پس از دعاى به ناصرالدين شاه وياد از وليعهد، يعنى مظفرميرزا كه در تبريز بوده، از مؤيد الدوله به عنوان صاحب اختيارى كلّ آذربايجان ياد كرده و مىنويسد: سركار اشرف و ارفع وامجد والا نوّاب مؤيد الدوله از جانب حضرت ظلّ اللهى به صاحب اختيارى كلّ مملكت آذربايجان سرافراز و مفتخر شدند و قاطبۀ اهل آذربايجان، على الخصوص اهل تبريز از حكمرانى آن وجود مبارك خرسند و مسرور بودند. . . . خيال سركار نوّاب عاليه كه با سركار مؤيدالدوله از يك صدف، دو رخشانده گوهرند و از يك برج، دو تابنده اخترند، به زيارت بيت الله الحرام و مستفيض شدن به پاى بوسى جناب سيد الانام والائمه بقيع - عليهم صلوات الله الملك العلاّم - قرار گرفت و اين يعقوب كنعان محبّت و حيران وادى حيرت و خريدار يوسف مصر ملاحت را با سركار نوّاب والا اميرزاده اكرم و اعظم حاجى محمد طاهر ميرزا با خودشان همسفر فرمودند.
طهماسب ميرزا مؤيد الدوله فرزند دوم محمدعلى ميرزاى دولتشاه كه پس از فوت پدر در دستگاه عموى خود عباس ميرزا به خدمت پرداخت و عمويش او را داماد خود ساخت،1 از رجال مهم قاجارى است كه علاوه بر آن كه زمانى والى خراسان و فارس بود، روزگارى هم پيشكارى آذربايجان را داشت و در درازاى عمر خود صاحب دهها منصب ديگر نيز بود2 و به قول اعتمادالسلطنه «از فحول فضلاى ايل جليل قاجار و در سير و ادب و اخبار عجم و عرب يگانه روزگار بود» .3 كتابى در فقه با نام فقه مؤيدى يا فقه طهماسبى داشته است.4 وى در سال 1297درگذشت.5
بنابر اين، در اين سفر خواهر مؤيد الدوله، و فرزند او اميرزاده حاجى محمد طاهر ميرزا حضور داشته و مؤلف ما هم كه از همين خانواده است، در اين سفر آنان را همراهى مىكرده است. به هر روى آنچه مسلّم است، اين كه در اين كاروان چندتن از شاهزادگان قاجارى مقيم تبريز بودهاند. نويسنده به طور مرتب و در طول كتاب، از محمدطاهر ميرزا به عنوان اميرزاده ياد كرده است. آنچه هست اين كه بنا به دلايلى كه بر ما معلوم نيست، نويسنده در مقايسه با موقعيت اميرزاده محمد طاهر در حاشيه بوده و كارهاى عمومى سفر بر عهده وى بوده است.
در مسير بيروت به دمشق، و بعد از آن تا ايران، نام صدرالدوله هم به ميان مىآيد كه او نيز از شخصيتهاى تبريزى و على الاصول قاجارى است و در شام هم به عنوان شاهزاده از او استقبال مىشود. همراهى وى سبب خوشحالى مسافر ما و ديگران شده است. آنان از دمشق تا مكه و سپس در بازگشت در يك كاروان و همسفر هستند و نويسنده هر از چندى از صدرالدوله ياد مىكند. هرچه هست موقعيت وى به عنوان يك شاهزاده در كاروان عجم محترم است. در جايى از سفرنامه چنين بر مىآيد كه نويسنده ما برادر صدرالدوله است. در آنجا وى ابراز مىكند كه خودش را طى روزها به شخصى به وى علاقه داشته نشناسانده است اما بعد از هيجده روز كسى از شاميان به آن شخص وى را شناسانده است. شخص مورد نظر به يعقوب ميرزاى ما مىگويد: «اين چند روز خودت را چرا بر من نشناسانيدى. . . تو برادر افندى عجم هستى كه بر شام آمده است، چرا پوشيده مىدارى» . نويسنده از روى