56نام سُوَيد و داعى را پيش آنها فرستاد؛ آن دو به يهوديان گفتند: ابن اُبَى ميگويد: از خانهها و اموال خود دست برنداريد و نرويد، دو هزار نفر همراه من هستند، كه از خويشان من و از اعراباند. آنها با شما وارد حصارتان ميشوند و تا نفر آخر، تا پاى مرگ، ايستادگى خواهند كرد. اين عده پيش از آنكه مسلمانان به سراغ شما بيايند، خواهند آمد؛ بعلاوه يهود قُريظه شما را يارى خواهند كرد. از سوى ديگر، ابن اُبى كسى را پيش كعب بن اسد (رييس بنوقريظه) فرستاد و با او مذاكره كرد كه يارياش كند؛ ولى كعب پاسخ داد: حتى يك مرد از بنوقريظه، پيمان شكنى نميكند. ابن اُبى از قريظه مأيوس شد، در عين حال ميخواست ميان بنونضير و پيامبر جنگ درگيرد و خونريزى شود. به همين منظور مرتب به حُيى پيام ميداد، مقاومت كنند. در اينباره اين آيۀ شريف نازل شد: أَلَمْ تَرَ إلَي الَّذِينَ نَافَقُوا يقُولُونَ لإخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أهْلِ الكِتَابِ لَئِنْ اُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلا نُطِيعُ فِيكُمْ أحَداً أبَداً وَإنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَاللهُ يشْهَدُ إنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ . 1تا اينكه حُيى گفت: من كسى نزد محمد خواهم فرستاد و پيغام خواهم داد كه ما از خانه و اموال خود گذشت نميكنيم و بيرون نميرويم، هركارى كه ميخواهد بكند. حيى كه از گفتار ابن اُبى به طمع افتاده بود گفت: حصارهاى خود را استوار و محكم ميكنيم و چهارپايان را هم داخل حصار ميبريم؛ براى كوچهها در ميگذاريم و به ميزان كافى سنگ به داخل حصارها ميبريم؛ خوراك ما براى يك سال كافى است. آب داخل دژ هم كه هميشگى است و از قطع آب ترسى نداريم. خيال ميكنى كه محمد يك سال ما را محاصره خواهد كرد؟ ! من كه چنين تصوّرى نميكنم. سلاّم بن مشكم گفت: حيى! به خدا سوگند خيال باطل در سر ميپرورانى و اين تصميم تو نابخردانه است. من اگر نميترسيدم كه به تو زيانى برسد، خودم همراه گروهى از يهود كه اطاعتم كنند، از تو كنار ميكشيدم. اى مرد، چنين نكن؛ بعلاوه به خدا قسم! تو ميدانى و ما هم ميدانيم كه محمد فرستادۀ خداست و تمام صفات او در كتب ما آمده است؛ حال اگر حسد ميورزيم و از او پيروى نميكنيم، بهخاطر اين است كه نبوت از خاندان هارون بيرون رفته است! بيا امان و مهلتى را كه به ما داده، بپذيريم و از سرزمين او بيرون برويم؛ توجه داشته باش كه در مسألۀ غافلگير كردن او نيز با من مخالفت كردى. اگر حالا برويم هنگام برداشت محصول، خودمان يا كسى از جانب ما ميآيد و محصول را ميفروشد يا هر طور صلاح بداند رفتار ميكند؛ ولى به هر حال درآمد آن به خود ما ميرسد و مثل اين است كه از اين سرزمين بيرون نرفتهايم؛ چون در واقع زمين و اموال ما در دست خودمان خواهد بود و تو ميدانى كه شرف و ارزش ما، ميان قوم يهود، به ثروتى است كه داريم و اگر طورى شود كه اموال ما از دستمان بيرون شود، ما هم در خوارى و تنگدستى چون ديگر يهوديان خواهيم بود و اگر محمد اينجا بيايد و ما را محاصره كند، حتى اگر يك روز طول بكشد، بعد به او بگوييم كه به همين شرط آمادهايم كه بيرون برويم، نخواهد پذيرفت. حيى گفت: محمد اگر در ما آمادگى جنگى ببيند، محاصرهمان نميكند و بر ميگردد. وانگهى مگر خودت نديدى كه ابن ابى چه وعدهاى ميداد. سلاّم گفت! وعدۀ ابن ابى ارزشى ندارد. او ميخواهد تو را به ورطۀ هلاكت بيندازد و وادارت كند كه با محمد جنگ كنى؛ ولى خودش در خانهاش بنشيند و تو را تنها بگذارد. ابى از كعب بن اسد هم كمك خواسته ولى او نپذيرفته و گفته است: تا من زنده هستم، هيچ كس از بنىقريظه پيمان شكنى نخواهد كرد. ابن ابى به همپيمانان خود از بنيقينقاع هم همين وعدهها را داده بود كه به تو داده است؛ اما چون آنها پيمان را شكستند، جنگ را آغاز و خود را در حصارهاى خويش زندانى كردند و به اميد وعدههاى ابن ابى منتظر ماندند. او در خانۀ خود نشست و محمد بنيقينقاع را محاصره كرد و ايشان ناچار تن به حكم و فرمان او دادند. ابن ابى هرگز نه همپيمانان خود را يارى ميدهد و نه كسانى كه او را از تعرض مردم حفظ كردهاند. ما همواره با اوسيان به روى او شمشير كشيدهايم، اما با آمدن محمد، جنگ ميان اوس وخزرج تمام شد. به هر حال ابن ابى نه يهودى است و نه به آيين محمد و نه به دين قوم خودش؛ پستو چگونه گفتار او را مىپذيرى؟
حيى گفت: با همۀ اينها، دل من هيچ كارى غير از ستيز و جنگ با محمد را نميپذيرد. سلاّم گفت: اين كار موجب بيرون راندن ما از زمينهايمان و از بين رفتن اموال و شرفمان خواهد بود و نيز ممكن است كه همۀ جنگجويان ما كشته شوند و زن و فرزندمان به اسارت روند؛ اما حيى هيچ چيز غير از جنگ را نپذيرفت. ساروك بن ابى الحقيق كه در ميان يهوديان به كم عقلى معروف بود و گويا جنون داشت، گفت: اى حيى، تو مرد شومى هستى و بنىنضير را نابود خواهى كرد! حيى خشمگين شد وگفت: همۀ بنىنضير و حتى اين ديوانه هم، دراينباره با من صحبت ميكنند. برادران ساروك او را زدند و به حيى گفتند: ما مطيع فرمان تو هستيم و هرگز با تو مخالفتى نداريم.
پس حيى برادر خود جُدَى بن اخطب را نزد پيامبر (ص) فرستاد و پيام داد ما خانهها و اموال خود را ترك نمىكنيم،