55از سرزمينشان و اموالشان و امر فرمود كه به ايشان سه شب براى خروج مهلت بدهد.» 1
3. مرحوم قمى، صاحب «تفسير قمى» به نوعى ميان اين دو قول جمع كرده و فشردۀ سخن ايشان اين است كه:
«حضرت براى قرض كردن ديۀ دو مرد عامرى به خانۀ كعب بن اشرف رفته بود.» 2
4. قول ديگر را زمخشرى در كشاف آورده و مينويسد:
«هنگامى كه مسلمانان در اُحُد متحمّل شكست شدند، بنىنضير از عهد و پيمان خود برگشته و آن را نقض كردند، بدين صورت كه كعببن اشرف با چهل نفر راهى مكه گرديد و در كنار كعبه، با هم بر ضدّ پيامبر هم قسم شدند. پس حضرت امر فرمود به محمد بن مسلمۀ انصارى كه كعب را (كه برادر رضاعياش بود) بكشد و پيامبر هنگام صبح با لشكريانى بر بنى نضير وارد شد و آنان را محاصره كرد و به آنها فرمود: از مدينه خارج شويد. گفتند: مرگ براى ما بهتر از اين است. پس براى جنگ آماده شدند.» 3
5. قولى ديگر نيز دربارۀ چگونگى آغاز غزوۀ بنىنضير آمده، كه فشردۀ آن چنين است:
«آنان پيام دادند كه پيامبر با 30 نفر از نخبگان اصحاب و بنى نضير نيز با 30 تن از برگزيدگان خود نشستى ترتيب دهند و دربارۀ مسائل دينى گفتگو كنند. نقشۀ آنها اين بود كه افرادشان سلاحهاى خود را زير لباس مخفى كنند و پيامبر و يارانش را غافلگير نمايند و پيامبر (ص) به وسيلۀ وحى يا زنى از بنىنضير، كه خواهر يكى از انصار بود، از قضيه آگاه شد و به آنها پيام داد كه از مدينه بيرون روند.» 4
گفتار سوم: چگونگى وقوع غزوۀ بنى نضير
وقتى محمد بن مسلمه نزد يهوديان رفت، گفت: پيامبر خدا مرا براى رساندن پيامى نزد شما فرستاده است و آن پيام را نميدهم تا اينكه پيشتر مطلبى را كه خودتان بهتر ميدانيد برايتان بگويم و چنينگفت: شما را به توراتى كه خدا بر موسى نازل كرده است سوگند ميدهم، به ياد بياوريد كه من پيش از آنكه محمد به رسالت مبعوث شود پيش شما آمدم. تورات پيش شما بود و شما در همينجا كه اكنون نشستهايد به من گفتيد: اى ابن مسلمه، اگر آمدهاى كه با هم چاشت بخوريم، غذا آماده كنيم و بياوريم و اگر دلت ميخواهد، تو را بهآيين يهود درآوريم وآداب آن را به تو بياموزيم. و من گفتم: براى من چاشت بياوريد ولى مرا به دين يهود دعوت نكنيد كه به خدا قسم من هرگز يهودى نمىشوم! و شما مرا در كاسۀ بزرگى غذا داديد و به خدا سوگند، گويى هم اكنون نيز آن كاسه در نظرم هست كه شبيه عقيق رنگارنگ بود. شما به من گفتيد: چيزى تو را از دين ما باز نميدارد مگر همين دين يهود!
پسگفتيد: شايد ميخواهى پيرو دين حنيفى شوى كه راجع به آن شنيدهاى؛ ولى ابو عامر آن آيين را دوست نميدارد و به آن عقيدهاى ندارد و هم گفتيد: صاحب آن آيين، كه خندان و در عين حال بسيار كشنده است، ميآيد، چشمان او سرخ فام است، او از جانب يمن خواهد آمد، بر شتر سوار ميشود و عبا ميپوشد و به پارهاى از هر چيز قناعت ميكند، شمشير او بر دوش اوست، و نشانه و آيتى همراه او نيست و او به حكمت صحبت ميكند. گويى همين جمع شما در آن روز هم جمع بود و به خدا قسم! گفتيد كه در دهكدۀ شما خونريزى و مثله و غارت خواهد بود! گفتند: بله ما اين مطالب را گفتهايم؛ ولى محمد آن پيامبرى كه ميآيد نيست. محمد بن مسلمه گفت: اكنون آسوده شدم. به شما ميگويم كه پيامبر خدا (ص) مرا به سوى شما فرستاده و پيام داده است كه به شما بگويم: پيمانى را كه با شما بسته بودم با تصميمى كه براى غافلگير كردن من داشتيد شكستيد! آنگاه محمد بن مسلمه انديشهاى را كه يهوديان براى كشتن پيامبر (ص) كرده بودند و رفتن عمرو بن جحاش را به روى پشت بام براى انداختن سنگ باز گفت. يهوديان سكوت كردند؛ چون سخنى نداشتند كه بگويند. محمد بن مسلمه گفت: پيامبر (ص) ميفرمايد: از شهر من بيرون رويد. ده روز به شما مهلت دادم و پس از آن هر كس در اينجا ديده شود گردنش را خواهند زد! يهوديان گفتند: هرگز فكر نميكرديم مردى از قبيلۀ اوس حاضر شود و چنين پيامى براى ما بيارود. محمد بن مسلمه در پاسخ گفت: دلها دگرگون شده است.
يهوديان پس از چند روز، كارهاى خود را رو به راه كردند و بارهاى خود را به حصارى، كه در محل ذو الجدر داشتند، فرستادند و از گروهى از مردم قبيلۀ اشجع، شتر كرايه كرده، آمادۀ حركت شدند. در اين هنگام ابن اُبى دو نفر به