49به دنبال فاش شدن نقض عهد و پيمان شكنى بنى قينقاع؛ پيامبر به آنان پيام داد كه در سوق بنىقينقاع (و به گفتۀ برخى «سوق نبط») جمع شوند 1و آنان در آن مكان گرد آمدند و پيامبر (ص) خطاب به ايشان فرمود: «اى جماعت يهود، مراقب باشيد چيزى كه بر سر قريش آمد گريبان شما را نگيرد و اسلام را بپذيريد پيش از آنكه به سرنوشت قريش دچار شويد. شماها خوب مىدانيد كه من پيامبرى برگزيده هستم.»
يهود بنيقينقاع با درشتى درپاسخ پيامبرگفتند: «اى محمد، پيروزى بر قريش (در جنگ بدر) تو را مغرور نكند. تو با گروهى نادان جنگيدى و مقهورشان كردى، در صورتى كه ما مرد جنگ و مبارزهايم و اگر با ما بجنگى خواهى ديدكه تا كنون با گروهى چون ما نجنگيدهاى. در همين هنگام كه يهوديان اظهار دشمنى ميكردند و پيمان ميشكستند، زنيكه اصل او از قبيلهاى ديگر و همسر مردى از انصار بود، براى فروختن كالا 2وارد بازار قينقاع شد و جلوى دكان زرگر يهودى مشغول فروختن كالا گرديد. 3يهودى زرگر از زن خواست كه پوشش صورت خود را كنار بزند، اما او خوددارى كرد. يهودى، به طورى كه زن متوجه نشود، از پشت پايينِ لباس زن را بهوسيلۀ خار به بالاى لباس او دوخت و وقتيكه آن زن به پا خاست بدنش نمايان شد ويهوديان بر اين كار خنديدند. زن استغاثه كرد و يارى خواست و مرد مسلمانيكه در آنجا بود، با مرد يهودى درگير گرديد و در نتيجه يهودى كشته شد. يهوديان با مشاهدۀ اين كار، جملگى بر سر مرد مسلمان ريختند و او را كشتند و بعد از اين واقعه، اعلان جنگ كرده و در دژهاى خود جاى گرفتند. به دنبال اين حركت و نزول آيۀ شريفۀ ( وَإمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْم خِيانَةً فَانْبِذْ إلَيهِمْ عَلَي سَوَاء إنَّ اللهَ لا يحِبُّ الخَائِنِينَ. 4پيامبر آهنگ ايشان كرد و آنها را به محاصرۀ خود درآورد. مدت محاصرۀ ايشان 15 روز (و بهگفتهاى، شش روز 5) بوده است؛ 6از نيمۀ شوال سال دوم، بعد از واقعۀ بدرالكبرى. مسلمانها در اين جنگ شعار «يا رَبَّنَا لاَ يغْلِبَنَّكَ» 7سر ميدادند.
ابن اثير و طبرى ميگويند: پرچم به دست حمزه بوده 8ليكن به نظر ميرسد درستتر اين باشد كه بگوييم: پرچم را حضرت على (ع) در دست داشت. در اين غزوه، ابولبابه در مدينه جانشين پيامبر بود. 9
بنوقينقاع كه در اثر محاصره به زانو در آمده بودند، چارهاى جز تسليم نديدند؛ بنابراين، به حكم پيامبر از قلعهها فرود آمدند و توسط مسلمانان دستگير شدند. مسلمانان دستان گروهى از آنان را بستند و بستن دستها علامت اين بود كه پيامبر تصميم داشت آنها را سخت تنبيه كند 10و يا به قتل رساند. 11ابولبابه كه در جاهليت همپيمان خزرج بود، از اينرو عبدالله بن اُبَى از كنار ايشان گذشت در حالى كه منذر بن قدامۀ سالمى را پيامبر بر آنها گماشته بود، به او گفت: ايشان را باز كنيد. منذر گفت: آيا مىخواهيد گروهى را كه پيامبر بسته است باز كنيد؟ به خدا سوگند هركس آنها را باز كند گردنش را ميزنم. عبدالله بن اُبى به جانب پيامبر دويد و دست خود را در گريبان زره آن حضرت كرد وگفت:
اى محمد، نسبت به دوستان من نيكيكن! پيامبر با چهرۀ برافروخته و خشمگين به او فرمود: واى بر تو، رهايم كن! گفت: رهايت نميكنم تا نسبت به دوستانم دستور نيكى دهى. آنها چهارصد مبارز زرهدار و سيصد جنگجوى بيزرهاند 12كه در جنگهاى حدائق و بعاث مرا از سرخ و سياه حفظ كردند و تو ميخواهيكه در يك روز همۀ آنها را درو كنى؟ اى محمد، من مردى هستم كه از پيشامدها بيم دارم. پيامبر فرمود: رهايشان كنيد. خدا ايشان را و او را، همراه ايشان لعنت كند! پس چون عبدالله بن اُبى دربارۀ آنها صحبت كرد، پيامبر آنها را از كشتن رها ساخت و فرمان داد كه از مدينه بيرونشان كنند. عبدالله بن اُبى همراه همپيمانان خود، كه آهنگ خروج از مدينه را داشتند، به حضور پيامبر آمد و قصد داشت با آن حضرت صحبت كند تا اجازه فرمايد كه آنها همچنان در خانههاى خود بمانند. عويمبن ساعده جلو درِ خانۀ پيامبر بود، چون عبدالله بن ابى خواست وارد شود، عويم كنارش زد و گفت: نبايد پيش از آنكه پيامبر اجازه دهد وارد شوى. يهوديان وقتى چنين ديدند، عبدالله بن ابى را به كنيه صدا كردند وگفتند: ابو حباب! هرگز بر درِ خانهاى نميايستيم كه چهرۀ تو چنين مجروح شود و ما نتوانيم كارى انجام دهيم. ابن ابى در حالى كه خونهاى چهرۀ خود را پاك ميكرد، فرياد مىكشيد: بمانيد. واى بر شما! آنها هم فرياد ميزدند: همانگونه كه گفتيم، هرگز بر در خانهاى كه چهرۀ تو اين چنين زخمى شود و ما نتوانيم غيرتى از خود نشان دهيم، نميمانيم! 13
پيامبر (ص) خمس غنايمى را كه از ايشان گرفته بودند جدا كرد 14و ميان اصحاب خود تقسيم نمود و به عبادة بن صامت دستور داد ايشان را تبعيد كند. بنىقينقاع به عباده گفتند: چرا از ميان تمام قبيلۀ اوس و خزرج، با ما كه همپيمان تو هستيم چنين ميكنى؟ ! ما دوستان تو هستيم. عباده گفت: وقتى شما به پيامبر خدا اعلان جنگ داديد، من به حضور پيامبر رسيدم وگفتم: اى فرستادۀ خدا، من از ايشان و همپيمانى با ايشان بيزارم.
ابن ابى و عباده از جهت همپيمانى با آنها يكسان بودند. از اين رو بود كه عبدالله بن ابى به عباده گفت: تو از پيمان