69راه را با عشق بالا مىرود. لحظاتى است كه آدم ياد مىآورد منظرۀ نزول اولين آيات آسمانى بر پيغمبر را اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَقَ . اصلا آدم يك جاى ديگرى مىرود.
وصفشهم باعث حلاوت وشيرينىاست. عربها مىگويند: يُدرَك وَ لاَ يُوصَف. غار حِرا اينجورى است.
مجرى: اين سفر براى خودِ شما تازگى و حلاوت داشته و براى ما هم شيرين بود. اولين بار بود كه نام فدك با تصوير براى ما گره خورد. شايد ذهنيتى كه در خصوص فدك داشتيم حالا ديگر عينيت پيدا كرده بود و تصاويرش را مى ديديم. از فدك براى ما بگوييد.
آقاى هاشمى: من سالهاست به خاطر تأثيرى كه از ميراث فرهنگ اسلامى و صدر اسلام درسازندگى انسانها مى شناسم هميشه در فكر بودم كه بايد نقبى بزنيم به عربستان از مكه و مدينه كه معمولا همه مى رويم به جاهايى كه متأسفانه از دسترس بيرون رفته. خيلى چيزها هست. يكى از آثار بد تفكر وهابى ها و سلفى ها كه آن ها خودشان را توحيدى مى دانند، فكر مى كنند توجه به گذشته و قبور و آثار قديم اين ها انسان را از خدا دور مى كند. اشتباه مى كنند; چون خود قرآن از ما مكرر خواسته بگرديد در زمين آثار گذشتگان را ببينيد و عبرت بگيريد. اين ميدان آموزش قرآن است و حتى آثار تاريخى را اسم مى برد. مثلا بعضى از مناطقى كه اقوام گذشته بوده اند و رفته اند و آثارشان مانده. قرآن مى فرمايد شما داريد مى بينيد اينها را. خوب اين تفكر براى من يك تفكر اصيلى بود.
وقتى كه با مسؤولان عربستان آشنا شديم، من جزو اهدافم بود كه كم كم اين مانعى كه وهابىها آنجا ايجاد كردهاند به خصوص بر سر آثارى كه از پيغمبر9 و ائمه و بزرگان صحابه در صدر اسلام مانده، اينها را كم كم بشناسيم و معرفى كنيم.
يك بار ملك عبدالله - كه آن موقع امير بود - در تهران بود. جلسهاى بود، علماى دينى هم همراهش بودند. بحثهاى قرآنى مىكردند. نمونههايى كه قرآن اشاره مىكند در خاك خود عربستان اطراف مكه ومدينه هست و قرآن مثال مى زند را برايشان گفتم. گفتم: چرا نمىگذاريد اينها را ما بياييم ببينيم و خودتان چرا نمىبينيد، چرا معرفى نمىكنيد؟ كم كم اين در را باز كردم. از آن وقتىكه ديگر روابطمان، روابط كم مشكل شد، من هر سفرى كه رفتم آنجا، از آنها خواهشكردم كه بگذاريد ما يك جاهاى كشف نشدۀ امروزى را برويم پيدا كنيم. اينها با كلّيت موافقت مىكردند ولى از علماى تندروى وهابى مىترسند. چون آنها عكسالعمل نشان مىدهند. حرام مىدانند. سخت هم هست براى سران عربستان كه با علماى خودشان بر سر اين مسائل درگير شوند. به هرحال قانعشان كردند. آنها هم روى دوستى و ميهمان نوازى گاهى خواستههاى من را رد نمىكردند.
اوّلين چيزى كه از آنها خواستم، گفتم برويم خيبر را ببينيم و بعد فدك را. آنها اصلا فدك را نمىشناختند. خيبر را مىشناختند. چون جنگ خيبر معروف است. ما را خيبر بردند. ديدنى است. قلعۀ بزرگى كه حضرت على7 با مرهب جنگيد و فتح كرد و همان كمر قدرت يهود را كه تقريباً وارد جنگ با پيغمبر شده بودند شكست. چشمههايى كه حضرت على7 در آورده بودند را ديديم. اكثر چشمههاى قديم خشك شده بود. چشمهاى مانده بود و به نام چشمه على7 معروف است. ما را بردند سر چشمه على7 ماهىهاى كوچكى در چشمه بود. البته طبيعت خيبر هنوز مانده است. چشمه در عمق دره بود. آنجا چيز جالبى كه براى من اتفاق افتاد، در شهردارى خيبر ميزبانان ما آمدند داستان فتح خيبر را شهردار آنجا براى ما خواند. ما كه خودمان معلم اين چيزها هستيم تحت تأثير آنها قرار گرفتيم. چگونه در آخرين لحظه، عَلَم را به دست على ابن ابىطالب داد. خيلى صحبتهاى شهردار خيبر براى ما شيرين بود.
آنجا ما گفتيم مىخواهيم برويم فدك. راهش ماشين رو نيست. با اين ماشينهايى كه همراه ماست ما نمىتوانيم برويم. با جيپ مىتوانيم برويم و آن هم خيلى طولانى است. آن سفر را منصرف شديم. ديگر هم فرصت نكرديم تا اين سفر پيش آمد. ما هم عهد قديمى را به ياد آورديم وگفتيم ما مىخواهيم برويم فدك. آنها هم با روى باز پذيرفتند. ما را بردند به فدك. ولى همه نمىدانستند فدك چيست و كجاست. اصلاً من دنبال چه هستم. حتى آقاى عَمرى كه از علماى بزرگ شيعه است و همان جا بزرگ شده و الآن نزديك 100 سال عمر دارد، مىگفت: اگر شما فدك برويد چيزى نمىبينيد. آنها هم نتوانسته بودند تا به حال بروند. من گفتم بالأخره ما مىرويم. قرار گذاشتيم و رفتيم. اولين لحظهاى كه به منطقۀ فدك وارد شديم، يك چيزى مثل هديۀ آسمانى ديديم. تابلويى ديديم نوشته بود : «الحائط تُرَحِّبُ بِكُم» ، زيرش هم كلمۀ «فدك» را درشت نوشته بود. ما ديديم كه چطور مىگويند فدك را نمىشناسيم. از آن لحظه ديگر بحث من با وزير همراه و كسانى كه با ما در ماشين بودند، درباره فدك عوض شد و دربارۀ فدك خيلى حرف زديم. شهر حائط را ديديم. گشت زديم كنار شهر. حائط شهر قديمى است كه آن فدك است و فدك مانده است. در تصويرها مىبينيد كه چگونه شهرى بوده. شهرى است كه از داخل يك رودخانه كه دو طرفش به ارتفاع مىرود، شروع مىشود و اطراف همين جورى پله پله ساختمان است كه ساختمانها نوعاً از سنگهاى آذرى و آتشفشانى است. ديوارها ساخته شدهاند. از سه تا ديوار عبور كرديم. اينها باروهاى شهر بودند. برجهايى بودند كه خراب شده بودند. به نقطۀ مركزى رودخانه كه رفتيم، ديديم مسؤولان شهر آنجا منتظر ما هستند. استقبال كردند و ما خواستيم سؤال شروع كنيم كه ديديم آنها آمادۀ جواب هستند. پيرمرد خوش اخلاقى به نام آقاى عبدالرحمان جابر، از طايفۀ آل جابر بود. مىگفت ما قبلاً، از 150 سال پيش، طايفۀ جابرى، حاكم اين منطقه بوديم ولى سعودىها كه آمدند از ما گرفتند وحال حاكم نيستيم ولى اينجا هستيم. پيرمرد توضيح داد. همانجا كه ايستاده بود مىگفت : «هذا وادى فاطمۀ» ، من پرواز كردم! اولين بار نام فاطمه را از زبان اينها شنيديم. بعد يك نخلستانى بود كه قسمتى از آن خيلى سر سبز و در جوار رودخانه بود و يك قسمتى هم داشت نخلهايش از بين مىرفت و داشت خشك مىشد. گفت : «هذا بستان فاطمۀ» و بعد كنارمان يك ساختمان نسبتاً جالبى بود، گفت : «هذا مسجد فاطمۀ» و از دور هم چشمههايى را نشان داد وگفت : «هذه عيون فاطمۀ» . واقعا هر چه مىخواستيم به دست آورده بوديم. شروع كردم سؤالات زيادى از اين پيرمرد كردم.
- اين مسجد كى ساخته شده بود؟
- گفت: اين مسجد در زمان حضرت فاطمه3 ساخته شده است.