34معيط و نضر بن حارث را نزد يهود مدينه فرستادند و يهود مدينه به آنها گفته بودند دربارۀ سه مسأله از او بپرسيد؛ چنانچه توانست پاسخِ پرسشها را به درستى بگويد، او پيامبر خداست.45
و نيز هنگامىكه حُيى بن اَخطب و كعب بن اشرف با گروهى از يهود به مكه رفتند، در آنجا ابوسفيان رو به آنها كرده، گفت: شما اهل كتاب و علم قديم هستيد، به ما بگوييد كه آيين ما بهتر است يا آيين محمد؟46
از اين روست كه يكى از مشكلات حكومت نوپاى اسلام، درگيرى فرهنگى با يهود بود. با اينكه «پيامبر (ع) در حكومت خود با سه جبهه درگير بود و آنها عبارت بودند از: 1. منافقين 2. يهوديان 3. مشركين؛ امّا عمده درگيرى آنحضرت با يهوديان، درگيرى فرهنگى بودكه اين، با درگيرى در دو جبهۀ ديگر تفاوت داشت، زيرا يهود به منزلۀ افراد روشنفكر در ميان مردم امّى حضور داشتند و اهل كتاب و داراى پيشينه و سابقه بودند.»47
ما نمونههايى از درگيرى فرهنگى يهود، با اسلام را پيشتر متذكر شديم و اكنون چند مورد از صدها مورد را براى نمونه ذكرمىكنيم:
آيۀ شريفۀ وَدَّتْ طَائِفَةٌ مِنْ أهْلِ الكِتَابِ لَوْ يُضِلُّونَكُمْ وَمَا يُضِلُّونَ إلاَّ أنْفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ 48 «گروهى از اهل كتاب آرزو مىكنند كاش شما را گمراه مىكردند، در صورتى كه جز خودشان ]كسى [را گمراه نمىكنند و نمىفهمند.»
يازده نفر از احبار يهود با هم جلسه تشكيل دادند؛ يكى از آنها به ديگران گفت: در نخستين روز با زبان و بدون باور قلبى، داخل در دين محمد مىشويم و در آخر روز كافر ميشويم و مىگوييم: «ما در كتابهايمان نگريستيم و با علماى خود به شور نشستيم، سرانجام دريافتيم كه محمد پيامبر خدا نيست و دروغ او بر ما آشكار گشت و دين او باطل است. روشن است كه اگر چنين كنيم، اصحاب او در دين خود دچار شك و ترديد مىشوند و خواهند گفت: آنها اهل كتاباند و از ما به اين مسئله آگاهترند. بنابراين، از دين محمد خارج مىشوند و از دين ما پيروى مىكنند.49
آيۀ شريفۀ إنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللهِ. . . 50دربارۀ جماعتى از احبار يهود، از جمله ابىرافع كنانۀ بن ابى الحُقيق، حُيى بن اَخطب و كعب بن اشرف نازل شده؛ زيرا كتمان نمودند آنچه از صفات حضرت محمد (ع) را كه در تورات بوده و به دست خود چيزهايى غير آن صفات نوشتند و قسم خوردند كه اين از جانب خداست.51
و نيز آيۀ شريفۀ إنَّ اللهَ عَهِدَ إلَيْنَا ألاَّ نُؤْمِنَ لِرَسُول حَتَّي يَأتِيَنَا بِقُرْبَان تَأكُلُهُ النَّارُ 52 دربارۀ جماعتى از يهود؛ از جمله كعب بن اشرف، فنحاص بن عازوراء، مالك بن ضيف و وهب بن يهودا نازل شده است.53
قريشكه بزرگترين قبيلۀ عرب از حيث تقدّس بهشمار مىرفت، از بُعد علمى و فرهنگى در مقابل يهود خاضع بود و اين تسلّط فرهنگى، متأسفانه بعدها نيز ادامه يافت؛ البته پيامبر (ع) با زحمات زيادى كوشيد از اين سلطۀ فرهنگى يهود بكاهد، ليكن متأسفانه بعد از پيامبر، افرادى مانندكعب الأحبار و ابو دردا براى نقل تورات و قصهگويى آزاد شدند و همان هيمنۀ فرهنگى سابق اهل كتاب تقويت شد.54 نمونۀ بارز آن نيز وجود اخبار زيادى با عنوان «اسرائيليات» در منابع حديثى است.
بند سوم: عمل به دستورات دينى
يهود شبه جزيره، احكام دين خود را به درستى انجام نمىدادند. به نظر مىرسد عدم التزام به احكام شريعت، در ميان اشراف و بزرگان دينى يهود بيشتر رايج بود تا عوام آنها؛ زيرا آنچه از تورات تحريف شده، به دست بزرگان آنها انجام شده55 و اگر ايمان به جبت و طاغوت بوده، توسط رؤساى ايشان صورت پذيرفته است.56 اگر تبعيض در اجراى احكام بوده، باز به خاطر همين اشراف بوده،57 اما به عكس، در ميان عوام آنها گاهى مشاهده مىشود كه براى تسلّى در برابر مجازات مرگ، به همديگر سفارش مىكنند كه صبور باشيد و تورات بخوانيد.58
باز در اينجا اين پرسش مطرح مىشود: با آنكه تعصب مذهبى زيادى نداشتند و بىباكانه كتاب آسمانى را تحريف مىكردند؛ چرا درمقابل دعوت اسلام، ازدين خود دست بر نداشتند؟
پاسخ اين پرسش، از مباحث گذشته دانسته شد كه چيزى جز حسدورزى، نژادپرستى، لجاجت و قدرتطلبى بزرگان آنها نبوده است!
گفتار چهارم: پيماننامۀ مدينه
پيمان همكارى پيامبر (ع) با يهوديان عربتبار، در قالب پيماننامهاى بودكه به تعبير برخى، اولين قانون اساسى مبتنى بر تعاليم اسلام و قرآن به شمار مى رفت. پيامبر عظيمالشأن اسلام (ع) براى شكل دهى يك نظام سياسى و تشكيل يك حكومت، مىبايد در جامعهاى