33در اين ميان، امّالبنين با اينكه سنّ بالايى داشت، از منزل خارج شد و در پى آن بود تا مصدر اين سر و صداها را جويا شود. از اين گذشته، او مىخواست پيش از همه چيز، از حال امام حسين (ع) بپرسد. بههمين خاطر و با هر زحمتى بود، خود را به «بشير» رساند. در حالىكه نوهاش «فضل» ؛ پسر ابوالفضل العباس (ع) را در آغوش گرفته بود، از او پرسيد: از حسين، سرور و مولايم چه خبر؟ زنده است يا به شهادت رسيد؟ بشير اينگونه پاسخ داد:
خداوند اجر و صبرت را بهخاطر شهادت فرزندت عباس افزون كند. اما امّالبنين با هراس سؤالش را تكرار كرد: از حسين چه خبر؟ بشير گفت: خداوند به شما صبر و شكيبايى عنايت كند در مورد فرزندانت جعفر و عثمان و عبدالله. البته او دست بردار نبود، و در حالىكه اعتنايى به اين خبر فاجعهانگيز نداشت، باز هم پرسيد: در مورد فرزندم حسين بگو، بشير! بند دلم را پاره كردى. از حال امام و سرورم حسينبن فاطمه بنت رسول الله زود آگاهم كن! يكايك فرزندانم و هرآنچه زير اين گنبد دوّار است، فداى حسين باد! بشير ناگزير پاسخ داد و گفت: امّالبنين! بدان كه حسين را نيز كشتند و تشنه سر بريدند و از تنش جدا كردند.
امالبنين (س) با شنيدن اين سخنان، ناگاه قافله اسيران را از دور ديد. زينب (س) به او نزديك شد تا دلدارىاش دهد و به خاطر شهادت چهار فرزند برومندش تسليت و تعزيت بگويد. امّا او همچنان از درد واقعه شهادت حسين مىنالد. سراسر شهر مدينه در غم و ماتم و گريه و فغان بسر مىبرد، در اين لحظات، امّالبنين به ياد سخن على (ع) افتاد كه از پيامبر (ص) نقل مىكرد كه گفت:
«دخترم، فاطمه در روز قيامت آنگونه محشور مىشود كه جامهاى به رنگ خون فرزندش حسين بر تن كرده، آنگاه بهيكى از ستونهاى عرش الهى آويخته مىشود و فرياد برمىآورد: اى پروردگار دادگستر! داورى كن بين من و قاتل فرزندم حسين! به خداى بهشت سوگند كه به نفع دخترم فاطمه حكم صادر مىشود.»
عزادارى امّالبنين بر حسين (ع) در روز عاشورا. . .
شيخ طوسى در «امالى» روايتى از عمروبن ثابت، از پدرش ابو مقدام، از ابن جبير، از ابن عباس، نقل كرده كه گفت: در خانهام خوابيده بودم كه ناگهان سر و صداى بلندى از طرف خانه اُمّ سلمه؛ همسر پيامبر (ص) به گوشم رسيد. ناگزير از منزل بيرون آمدم و به سوى خانه اُمّ سلمه رفتم، در حالىكه مرد و زن مدينه بهطرف منزل ايشان رهسپار بودند. همينكه وارد شدم، خطاب به اُمّ سلمه گفتم: اُمّ المؤمنين! چه شده است؟ چرا فرياد مىزنى و كمك مىطلبى؟ امّا او پاسخى به من نداد، بلكه رو به زنان بنىهاشم كرد و گفت: اى دختران عبدالمطّلب! با گريه و مويه كردن خوشحالم كنيد. مىدانيد كه آقا و سرور جوانان بهشت و فرزند رسولالله (ص) وگل سر سبد خاندان نبوت را كشتهاند. به ايشان گفتم: اى اُمّ المؤمنين، از كجا متوجه اين خبر شدى؟ گفت: پيامبرخدا (ص) را در خواب ديدم كه پريشان حال، خاك آلود، ناراحت و گريان است. از او علت را پرسيدم، گفت: فرزندم حسين و اهلبيتش را كشتند!61
و در همين زمينه ابو مخنف، در كتاب خود «مقتل الحسين» مىنويسد:
«پيامبر گرامى (ص) ، مقدارى از تربت كربلا را، كه جناب جبرئيل امين براى او آورده بود، به اُمّ سلمه داد و به او فرمود: اُمّ سلمه! اين تربت را از من بگير و در شيشهاى قرار ده و كاملاً مواظب آن باش. هرگاه ديدى اين خاك به شكل خونِ خوشبو در آمد، بدان كه فرزندم حسين را كشتهاند. اُمّ سلمه از آن تربت به خوبى نگهدارى مىكرد تا روز دهم ماه محرم. اندكى پس از ظهر فرا رسيد.
ايشان در خواب پيامبر خدا (ص) را مىبيند كه به سوى او مىآيد. در حالىكه وضع آشفته، خاك آلود و گريان داشت و با سر و پاى برهنه به سر و صورت خود مىزد، اُمّ سلمه به پيامبر (ص) گفت: پدر و مادرم فداى شما باشد، چه اتفاقى براى شما رخ داده؟ فرمود: اُم سلمه! تو خواب هستى، در حالىكه فرزندم حسين را كشتهاند و سرش را بريدهاند. اُم سلمه هراسان از خواب بيدار مىشود و شتابان بهطرف شيشه مىرود و مىبيند كه از آن خون عطر آگين مىجوشد.»
اُم سلمه از آن خون گرفت و صورتش را با آن آغشته كرد، و فرياد برآورد: واحسيناه! ، امّالبنين هم با سوز و گداز گفت: اى جگر گوشه زهراى بتول و اى نور ديدگان رسول، مدينه سراپا اشك و آه شد و همه شهر را ماتم و عزا براى حسين گرفت.71 البته امّالبنين اين خواب را خود نديده بلكه آن را از اُمّ سلمه شنيده بود. با اينهمه، اُمّ سلمه ناله و ندبه را برعهده گرفت و فغان و نوحه سرداد و با دلى سوخته تكرار مىكرد: «اى جگر گوشه زهراى بتول و اى نور ديدگان رسول» . امّ سلمه از شدت ناراحتى و اندوه بر حسين و يارانش، يكماه نشده، دارفانى را وداع گفت81 و امّالبنين نيز روزگارش را با همين درد و رنج و مويه و گريه گذراند و نمىتوانست عمق فاجعه را درك كند و آنچه را از واقعه مىشنيد، باور نمىكرد و شب و روز را با فغان و غم سپرى ميكرد؛ چرا كه او آنچنان به حسين (ع) عشق ميورزيدكه وقتى زينب (س) به همراه كاروان اسيران، از شام به مدينه بازگشت و امّالبنين به استقبال او رفت و با وى همدردى كرد، با اينكه خود عزادار و