32بدون مردان دلاورش و شايد هنگام بازگشت سرهاى اين بزرگواران بر نيزه باشد! اين قافله مىرود تا مسير تاريخ را عوض كند و براى مفهوم آزادى و جنبشهاى آزادىبخش معنايى تازه و جاودان به ارمغان آورد.
امّالبنين براى وداع با فرزندان على (ع) و فاطمه (س) تاب نياورد از اينرو، رو به عباسش كرد و گفت: پسرم! عباسم! وصيت پدرت على، اميرمؤمنان را كه فراموش نكردهاى. تو بايد از اين خوبان دفاع كنى. و ياور برادرت حسين باشى. تو بايد از خواهرانت زينب و ام كلثوم حمايت كنى و تو بايد با ذرّه ذره وجودت و تا آخرين رمق حياتت با دشمنان خدا بجنگى. به اميد ديدار، پاى حوض كوثر زهرا (س) .
عباس (ع) نيز با مادرش؛ امّالبنين (س) خداحافظى كرد و از اينكه او را براى چنين روزى تربيت نموده تشكر كرد و به او گفت:
مادر! براى برادرانم ناراحت نباش. آنان مرد زندگى هستند و با عشق به شهادت، بر مرگ پيروز خواهند شد.
امالبنين با فرزندان و كودكان حسين (ع) خداحافظى كرد و دخترك خردسالش رقيه را - كه سه سال بيش نداشت - غرق بوسه كرد. . .
امّالبنين جوياى سرنوشت حسين است
در جغرافيايى به اندازه سرزمين كربلا، نبرد خون با شمشير، در عصر روز عاشورا به پايان رسيد. البته پيروزى نهايى و تام و تمام از آن خون بود كه اكنون در رگهاى نسلهاى انقلابى جريان دارد و هر آنكه جز اين گويد مرگش باد!
به يقين، يزيدبن معاويه در اين نبردِ نابرابر با شكستى مفتضحانه و در همه سطوح و تا هميشه تاريخ روبهرو گرديد، حتى حكومت و سلطنت خود را، دو سال پس از اين فاجعه از دست داد و اينگونه بود كه پيروزى خون بر شمشير حسينبن على (عليهما السلام) پيوسته و مستمر در قلب ميليونها انسان، در شرق و غرب عالم وارد شد.
اين خون چه شگفتآور است! چرا اينگونه نباشد؟ ! در حالىكه پيامبر (ص) پيشاپيش فرموده بود: «خون حسين حرارتى دارد در قلب مؤمنان، كه هرگز سرد نميشود.»
كاروان اكنون همراه زنان و كودكانِ به اسارت گرفته شده، به دروازه شهر مدينه نزديك مىشود، امّا اين نخستين بارى است كه اسرايى بر ميگردند و پرچم عزّت و پيروزى را بر بالاى سرشان برافراشتهاند!
مورّخان نوشتهاند: وقتى كاروان به زعامت امام زينالعابدين (ع) نزديك مدينه شد، در صحرا فرود آمد و خيمه بهپا كرد و زنان بنىهاشم را نيز فرود آورد. در حالىكه «بَشير ابن حَذْلَم» با او بود. امام سجاد (ع) خطاب به وى فرمود:
«اى بشر، خداوند پدرت را رحمت كند! او يك شاعر بود، آيا تو نيز مىتوانى مانند او شعر بگويى؟» بشر پاسخ داد: آرى، اى فرزند پيامبرخدا. امام (ع) فرمود: «پس وارد مدينه شو و براى اباعبدالله عزادارى كن. . .»
بشير با سرعت سوى مدينه رفت. همينكه به مسجد جامع نبوى شريف رسيد با صداى محزون و همراه با گريه و اندوه اين ابيات را سرود:
يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ بِها
«اى اهالى مدينه، شما ديگر نمىتوانيد در اين شهر سكونت گزينيد! زيرا حسين را كشتند. پس چشمها بايد چون سيل اشكريز باشد. تنِ شريف او در سرزمين كربلا، آغشته به خون است، امّا سر او بر روى نيزهها گردانده مىشود.»
مردم گريان و مويه كنان سوى مسجد پيامبر سرازير شدند و از «بَشير» توضيح خواستند. بشير به آنان گفت: اكنون علىبن الحسين (ع) و خواهران و عمههايش بيرون دروازه شهر هستند و من پيك اويم به سوى شما. بياييد تا جايش را به شما نشان دهم.
مردم مدينه، در حالىكه سخت مىگريستند، با شتاب به سوى آل رسول (ص) جهت استقبال از آنان خارج شدند و همينكه آن كاروان هاشمى را ديدند، صداى گريه و فرياد زنان بلند شد و بلافاصله آنان زنان و دختران بنى هاشم را در ميان گرفتند و مردان نيز امام زين العابدين (ع) را احاطه كردند. در حالىكه همه وجودشان سرشار از اشك و ناله بود. . .
براستى آن روز شبيه روزى بودكه پيامبر (ص) رحيل فرمودند و به رفيق اعلى پيوستند.