87در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست كه مجنون باشى
صبر بى فايده است. پيشنهاد ميدهيم كه بقيه راه را پياده طى كنيم. ابتدا مورد پذيرش قرار نميگيرد; زيرا هم جاده خطرناك است و هم آدمها با ماشينها در هم شدهاند. هر چند كه ماشينها بوق زنان و زوزه كشان سر جايشان ميخكوب شدهاند.
بالأخره اصرار نتيجه ميدهد و بقيه راه را حدود دو ساعت و نيم پياده طى مىكنيم. گروهى خسته و پاى كشان و عدهاى ذكر گويان به مِنا مىرسند. سرزمين آرزوها و خواستهها و يا شايد سرزمين قربانى كردن خواستهها. اينجا بايد به شيطانى كه گاه خود را به صورت خواسته مىنماياند، سنگ بزنى.
به چادرها راهنمايى ميشويم وكمى استراحت ميكنيم. قرار است خانمها را شب براى رمى جمرات ببرند. ولى تصميم عوض ميشود. ساعت 12 ظهر به راه مىافتيم، سنگ در دست و هراس در دل، كه چه خواهد شد. روزهاى روز، ما را از ازدحام جمعيت و خطرات رمى بيم دادهاند، با آنكه بيشتر همراهان خستهاند، مىرويم. امروز بايد به شيطان بزرگ سنگ زد. در فشار و ازدحام جمعيت راهى مىشويم. سربازان سعودى، جمرۀ اولى و وسطى را محاصره كردهاند. البته كسى اعتنايى به آنها ندارد.
امروز با بزرگترين شيطان وجود خود، مظهر نفس بدفرماى، مظهر شرك، نخوت، خودبينى و عدم صداقت، كارى بزرگ داريم. در ميان راه كم و بيش طنزهاى گوناگون از رهگذرانى كه در بازگشت هستند، ميشنوى. عدهاى از كسانىكه مراسم رمى را انجام دادهاند در راه ميبينم كه مشغول تراشيدن سر هستند و چهره اين ديار را آلوده و نازيبا كردهاند.
به راحتى رمى را انجام دادم. به همراهان گفتم در اين كثرت جمعيت و خطرات رمى، بار ديگر دست قدرتمند خداوند از آستين به در آمد وگويى بر بال فرشتگان سنگها را به ستون كوبيدم و بعد نفسى راحت كشيدم! امشب و فردا شب را بايد در منا بيتوته كنيم. چهره چادرهايى كه در آن مستقر هستيم، رفته رفته دگرگون مىشود. حاجيها مشغول تراشيدن سر و گفتن تبريك به يكديگرند.
عيد قربان
روحانى كاروان اعلام ميكند كه به جز مقلدان آقايان. . . و. . . بقيه مى توانند تقصير كنند. هر چند كه قربانى هنوز كامل انجام نشده است. قرار است مدير كاروان به نيابت از طرف همه، اين زحمت را تقبّل كند و به من و امثال من يادآورى كنند كه فراموش نكن! امروز و فردا بايد تعلّقات و همه هستى خويش را براى خدا و خلق خدا قربانى كنى «اميد كه چنين باشد!»
اكنون ساعت 9 شب است و روز عيد قربان را پشت سر گذاردهايم. حاج خانمها از دلواپسى بهدر ميآيند. گونههايشان گل مىاندازد. مختصر مو و ناخن مىچينند و كم كم لباس احرام از تن به در ميكنند و روسرىهاى رنگى بر سر! بار دگر روحانى محترم كاروان اعلام مىكند كه فردا پس از نماز صبح راهى رمى جمرات خواهيم شد. اين بار بايد به هر سه جمره سنگ بزنيم. بار ديگر دلها به تپش ميافتد. گذر از اين خيل جمعيت و خطرات پرتاب سنگ كار دشوارى است! به بهانه سُرفه و ناراحتى سينه! تا صبح بيدار بودم و مشغول ذكر شدم. دلواپسى من از آن بود كه تا چه حد از اين آزمايش به سلامت بيرون ميآيم. در آن ساعت صبح، سيل جمعيت به راه افتاده بود. جمره اولى بسيار شلوغ و پر ازدحام بود و بار ديگر به لطف يار، رمى جمره وسطى و عقبه هم به پايان رسيد. اما هنوز اين سؤال پهنه ذهنم را مشغول كرده آيا اين نمادها، يادآور كثرت نفسانيات و پايان ناپذيرى خواهشهاى نفس نيست؟ راستى آيا يك نماد كافى نبود؟ حتما نه! چون به راحتى از كنار آن مىگذشتيم و مىشديم «اسب سوار نفسانيات» .
ساعت 11 صبح است. روحانى كاروان خبر داد كه ذبح قربانيها انجام شده و همه مىتوانند از احرام خارج شوند. فرياد صلوات برخاست; فريادى از سر شور و شادى.
اكنون كه تمرين آدم شدن كردهام، بايد پاى بر خواسته نفس بگذارم! همراهانم را به نيش سخن نيازارم و. . .
اما حاشا كه چنين باشيم! بارها به چشم خود ديدمكه راهيان حج، حتى در لباس احرام، در صف دستشويى و جلو وضوخانه، چگونه در عمل و زبان يكديگر را مى آزردند. وقتى هم به كسى يادآورى مى كنى كه حاجى! در حال احرام هستى. همديگر را ببخشيد تا در معرض بخشش الهى قرار گيريد و. . . به فضولىات متهم مىكنند! دريغ از اينهمه عظمت و صد دريغ از آنهمه آموزش. گويى هنوز سنگى جا به جا نشده است! و گويا نمىدانيم كه در كجا هستيم و چرا هستيم؟
شب يازدهم ذى حجه
امشب روحانى كاروان بار ديگر با ياد آورى رمى جمره و شلوغى راه جمرات، دلها را لرزاند. او اعلام كرد: فردا ابتدا به جمره كوچك و بعد وسطى و سپس عقبه سنگ خواهيم زد. سيل پرسشها آغاز شد: «حاج آقا! نايب بگيرم!» «حاج آقا من تنگى نفس دارم!» «حاجى آقا امشب برويم! آخه شلوغ است!» «حاج آقا از طبقه بالا چه حكمى دارد؟» درسته؟ فتواى امام در اين مورد چيست؟ و. . .