86رشته اى بر گردنم افكنده دوست
مى برد آنجا كه خاطرخواه اوست
از مكه به عرفات مىرويم، از عرفات به مشعر و از مشعر به منا و باز به طواف كعبه باز مىگرديم. و بار دگر به گِرد خانهاش مىچرخيم و مىچرخيم. بايد از خود بىخود شوى و در اين گردش و چرخش خود را فراموش كنى و همه «او» شوى.
هشتم ذيحجه
امشب به عرفات، سرزمين شعور و معرفت خواهيم رفت. مىگويند «آدم» در اين سرزمين به گناه خود اعتراف كرد و اكنون تو نيز، اگر «آدم» شدى بگو «اَعْترَِفُ بِذُنُوبِى» و همچنان به جهل خويش اعتراف ميكنم. آنگونه كه بايد حق بندگى را بهجا نياوردم.
بار ديگر روحانى محترم كاروان سخنان سوزناكى گفت و اشك همه را در آورد و يادآور شد كه به گناهان خويش اعتراف كنيد.
ماشينها منتظرند كه تا كاروان عاشق را به عرفات برسانند. اولين چيزى كه در اين سرزمين جلب توجه مىكند «جبل الرحمه» است.
پيش از حركت به سمت عرفات گروهى مىپرسند: چه چيز با خود ببريم؟ ! و پاسخ مىشنوند «قمقمه آب» . آرى، نمىدانيم كه آب حيات آنجاست. كوثر در راه است. مباد كه تشنه رويم و سيراب ناشده باز گرديم! آيا لطف خدا شامل حال ما خواهد شد كه از سرچشمه فيضش بهرهاى جوييم. آيا با دعاى عرفه امام حسين قطره اشكى از صفاى دل خواهيم ريخت؟ آيا ذرّهاى از معرفتش را در دل خواهيم گرفت و به ذات خويش شناخت خواهيم يافت. . . ؟ !
ميانه راه هنگامهاى است! همه به شوق «عرفه» و «عرفان» لبيك گويان، پياده و سواره در حركتاند. حدود ساعت 12 ظهر به عرفات رسيديم. ياران مشغول عبادت شدند. . .
مراسم «برائت از مشركين» در اينجا برگزار مىشود. به علت كسالت و تب شديد توفيق شركت نيافتم. گروهى رفتند و بازگشتند. نهار سادهاى صرف شد و ساعت سه بعد از ظهر دعاى عرفه امام حسين را خوانديم و از همه عارفان; از جمله امام حسين (ع) ، معلم عاشقان و عارفان ياد كرديم. اين مراسم تا نزديكى نماز مغرب و عشا به طول انجاميد.
مشعر
بعد از نماز مغرب و عشا، راهى مشعر شديم. «مشعر» نه، كه «محشر» ! گويى همه سفيد پوشان در اينجا جمعاند.
رفت و آمد حاجيان و صداى ماشينها، و دود و دم آنها، گوش و چشم را از كار ميانداخت. نميدانستى بايد پياده بروى يا سواره. راهى را كه بايد به قول عدهاى نيم ساعت طى ميكرديم، بيش از ده ساعت به طول انجاميد. حدود 6 صبح به مشعر رسيديم تا از اين وادى مقدس و از سرزمين بكرش سنگريزه بر چينيم به قصد «رمى» . راستى چه رابطهاى است ميان «مشعر» و «رمى» چرا بايد از كوههاى اين سرزمين سنگ برچيد و براى رمى به «منا» رفت. آيا اين رمز به ما ياد آورى نميكندكه براى تسلط برنفس از شعور خويش بهره بگيريم; يعنيكه سلاحت را با شعور انتخاب كن. چرا كه فردا براى رمى شيطان خواهى رفت. اين شياطين نماد نفس امارهاند. هرچند نفس اماره موهبتى الهى است در وجود تو و بدون آن نميتوان زيست. اما هدف از اين تعليم و تمرين چيست؟ جز اينكه به ما يادآور شود «نفس» بايد دركنترل تو باشد. نه تو، دركنترلِ او. اين همان مميز وتفاوت تو با حيوان است. خداوند لذات را بر توحرام نكرده است. تو لذت ببر تا لذات تو را نبرند! آنگونه كه شهيد مطهرى مىگويد: «نفس مار كبراى خفته است، همين كه نور به آن بتابد، بيدار مىشود. آن وقت هيچ احدالناسى قادر به جلوگيرى از صدمات آن نيست. مگر آنكه بدانى با اين مار خفته چه كنى؟»
مِنا
پس از خواندن نماز صبح، راهى منا ميشويم. همچنان راه بسته است. آلودگى صوتى، دود وگرد وخاك وكمبود اكسيژن همه را كلافه كرده است. گروهى با حالت تهوّع از ماشين خارج ميشوند و بقيه به اميد باز شدن راه مينشينند. روحانى كاروان اين قضيه را تا حدى با كثرت جمعيت و ماشين، توجيه ميكند. اما من آن را آزمايش الهى ميدانم. بهخود نهيب ميزنم كه پانزده روز، استراحت كردى و خوردى و خوابيدى و سختى مفهوم نداشت. حالا خداوند تو را مورد آزمايش قرار ميدهد كه تا چه حد رنج راهش را به جان ميخرى. آن روز حافظ گفت:
در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم
سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
امروزكه «خار مغيلانها» به هواپيما و ماشين تبديل شده، پس لحظاتى رنج اين راه را تحمّل كن و دم بر نياور. قرار است به سرزمين منا بروى و در آنجا زيباييها را قربانى كنى و از خداوند بخواهى كه به خواستههاى بىحدّ و حصرت، پاسخ مثبت دهد. پس تو كه خواسته دارى، اين سختى ناچيز را تحمل كن.