88روحانى تا حد امكان به پرسشها و بهتر بگويم، به بهانهها پاسخ داد و نيز اختلاف فتواها را بيان كرد و سرانجام سخنانش را با ذكر مصيبتى به پايان برد.
در اين حال، مدير كاروان ميكروفن را به دست گرفت و گفت: «با اجازۀ حاج آقا عرض ميكنم كه اعمال حج سخت نيست ولى دقيق است» .
شايسته است كمى دربارۀ اين مدير كوشا و فعال بگويم; چرا كه سفرنامه شرح ديدهها و شنيدههاست. او مردى است دقيق، خستگىناپذير و مسؤوليتپذير. هر چند جوان است اما به نظر نميرسد به دنبال شهرت باشد. ميگويند در خانۀ قاضى گردو بسيار است اما با شماره! اما در خانۀ اين قاضى اصلا شمارشى در كار نيست. هر چه بخواهى خود و خانوادهاش در اختيارت ميگذارند تا بهانهجويى و غرُ زدن برخى را خنثى كنند. همه جا با زائران همراه است. يكباره سر راه جمره وسطى يا عقبه سبز ميشود. نكند كه زائرش كمك بخواهد. همسرش نيز خانمى تلاشگر و خوش برخورد است. وقتى همه روى حصير آويز چادرها نشستهاند، به نوبت پيش آنها مينشيند و جوياى حالشان ميشود و احياناً پيام بهداشتى ميدهد. چنين برخوردهايى مايه دلگرمى زائران است. . .
گرچه با اين همه، از سوى برخى سخنان وسوسهانگيز شنيده ميشود كه: نفرى يك ميليون و سيصد و اندى دادهايم كه ماست و خيار بخوريم! ؟ اينجا است كه انسان به ياد كلام استاد سخن، سعدى ميافتد، آنجاكه به همسفرانش، كه از حج باز مىگشتند و با يكديگر گلاويز شده بودند، گفت: «حاجى تو نيستى، شتر است. از بهر آن كه خار ميخورد و بار ميبرد» .
خدمۀ كاروان همهشان فداكارند. يكى از آنها به هنگام طواف از ناحيه كتف آسيب ديده و كتفش از جا در رفته است. فرداى عمل جراحى، دستش را به گردن آويخت و با دست ديگر مشغول كمك رسانى شد.
گروه آشپزخانه را نميشناسم اما همهشان زحمت ميكشند و غذاى خوب و تميز طبخ ميكنند.
ديگرى معلول جنگى است. بسيار جوان است. گاه و بىگاه چوبدستى زير بغل ميگيرد و پاى كشان از اين سو به آن سو مىرود و كمك ميكند.
خلاصه آنكه «ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند تا تو حجگزارى و روزگار به غفلت نگذرانى» . اينها را براى اين گفتم كه: «مَنْ لَمْ يشكُرِ الْمَخْلُوق، لَم يشكر الْخالق» .
ساعت 9 صبح است. براى آخرين بار سنگريزه به دست، براى نبرد با شيطان! حركت ميكنيم. هوا هم گرم و گرمتر ميشود. از زير پل ملك خالد عبور ميكنيم. جمعيت كثير افغانى، پاكستانى، هندى، آفريقايى و. . . كنار بوفهها، روى حصيرهايشان، جاخوش كرده و راه را بر پيادهها بستهاند. گروهى مشغول خوردن صبحانهاند، كه البته به ناهار بيشتر شبيه است. غذاى بيشتر آنها پلو است. دوست دارم جلو بروم. با آن پيرمرد ريش قرمز افغانى يا آن زن نگين بر بينى يا حلقه در پرّه بينى هندى و پاكستانى، حرف بزنم و از حالش بپرسم، مگر نه اينكه يكى از اهداف حج نزديكى دلهاى پراكنده بندگان خدا در كره زمين است؟ ! اما به دلايلى منصرف ميشوم:
- ما كه زبان يكديگر را نميفهميم. هر چند زبان خدا و پيامبر و قرآن ما يكى است؟
- آنچنان در دنياى خويش غرق است كه نميدانم چشم به كدام آينده دارد و اندوه خودش و جامعهاش گردى از غم بر چهرهاش افشاندهاند.
- اگر نوك پايى تأمل كنم، پشت سريها مرا متهم ميكنند كه ژست گرفتهام و ميخواهم زبان انگليسى را به رُخشان بكشم.
علىرغم عظمتى كه قرآن و اسلام به مسلمانها داده، فقر فرهنگى و اقتصادى را در رخسارشان به روشنى ميبينى; بهطورى كه برخى از آنها هنگام عبور از گذرگاهها، در طواف، در مسعى و. . . تو را مانند مورچه بر پاى مىمالند تا خود را به مطاف نزديك كنند. و تو بايد رستم دستان باشى كه از ضرب شستشان در امان بمانى! گويى قرآن همه اين دستورات را براى كُرات ديگر فرستاده است!
اينجا كسى را با كسى كارى نيست! مالزياييها و هنديها بسيار مهرباناند. اگر به رويشان بخندى و اظهار محبت كنى، صميمانه با لبخند پاسخت را ميدهند و اگر در صف نماز به دنبال جايى براى نشستن باشى، مهربانانه، جايشان را با تو تقسيم ميكنند. از ميان آنها افرادى كه انگليسى مىدانند، بهراحتى با تو ارتباط برقرار ميكنند و اولين چيزى كه به ايرانيها ميگويند اين است كه دوست دارند به ايران بيايند.
خلاصه، آخرين نبرد با شيطان بزرگ، در صحنۀ رمى جمرات به خوبى پايان يافت. قرار بود گروهى سواره و جمعى پياده، در معيت روحانى كاروان به راه بيفتيم. البته بايد تا ظهر شرعى در منا مىمانديم; زيرا قصد بيتوته كرده بوديم. همه بايد از اينجا خارج شوند. كم كم منا رو به خلوتى و خاموشى است. اميد كه چراغ خواستههاى ما هم كم سو شده باشد! بسيارى از زائران خانۀ خدا روى آسفالت داغ خيابان نشستهاند. تا بار ديگر اجازۀ ورود به مكه بگيرند. بالأخره چراغ سبز ميشود. خيل جمعيت، «الله اكبر» گويان با پرچمهاى رنگى به راه مىافتند. صحنۀ زيبايى است كه قادر به توصيف آن نيستم. تونل بهجاى ماشينهاى بيروح، انسانهاى عاشق خدا را در آغوشگرفته است. لبنانيها فرياد «الموت لأمريكا» سر دادند و دوست من با گره كردن مشت با آنها همراه شد و فريادها در هم آميخت. گروههاى ضربت با لباس ويژه سر رسيدند. آنها باور كرده بودند كه مسلمانان «سطل آب» را برداشتهاند! تا با آن سيلى بسازند كه صهيونيستها را از زمين بردارند.