84پاك شو اوّل و پس ديده بر آن پاك انداز
گاه صداهاى خنده و همهمه از حال خويش دورم مىكرد. آنجا پر بود از آدمهاى متفاوت، از سرزمينهاى متفاوت. گروهى بستگان خويش را همراه آورده و مهد كودكى از خردسالان به راه انداخته بودند! اميد است به اين مسأله توجه بيشترى شود. . .
شايسته است در جلساتى كه برگزار مىگردد، از محاسن «بندگى» بيشتر گفته شود و بياموزيم كه آنچه انجام مىدهيم، وظيفه بندگى است نه آنكه به درگاهش رويم براى تجارت و مزد و از آنان نباشيم كه: « عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ » يا همچون آنان كه: «
عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ» بلكه مانند كسانى باشيم كه: «
عَبَدُوا اللَّهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الاَْحْرَارِ » . (2)
به اميد آنكه خانه نجوييم بلكه به دنبال صاحب خانه راه پوييم.
عمر زاهد همه طى شد به تمنّاى بهشت
خود ندانست كه بهشت است ترك تمناى بهشت
زاهدان واقعى معصومين (عليهم السلام) بودند كه بهشت نخواستن را بهشت مىدانستند. باشد كه رهرو آنها باشيم.
دوشنبه 7/11/81
امروز آغاز سفر است. روز پرواز بر دو شهبال عشق و معرفت; چرا كه تا عاشق نباشى نبينى و تا نبينى معرفت نيابى. بايد فانى شوى تا باقى شوى. اين سفر، مجموعه چهار سفر بزرگ است. سفر «از خود به خود» ، «از خود به خدا» ، «از خدا به خلق خدا» و «همراه خلق خدا به خدا» . پس بايد بيدار بود و آگاهانه گام برداشت.
ساعت پنج صبح است، در فرودگاه مهرآباد گرد آمدهايم. اكنون اين سالن حال و هواى ديگرى دارد. همه براى بدرقه خانواده و خويشان خود آمدهاند. اما من «تنها» رفتن و «تنها» بازگشتن را برگزيدهام; تا اين ساعتها را در راز و نياز با خدا باشم.
به سالن بعدى وارد مىشويم. مدير كاروان مشغول دادن گذرنامههاست و بيان آخرين توصيهها. كم كم زمان پرواز فرا مىرسد. مرغ دل در سينه بال و پر مى زند. و گاه گاه نگاهى و سخنى رشته افكارم را پاره مىكند. دو خانم جوان از سوغات و آوردن مخمل گلدار كه مُد روز است صحبت مى كنند. ديگرى به دوستانش مى گويد من فقط يك دست لباس آورده ام، آخر ماشاءالله كلى داماد و عروس و نوه دارم. بايد ساكم را پُر برگردانم و سومى از هنر جا سازى اسكناسهاى سبز هزار تومانى مى گويد. با شنيدن اين سخنان خاطرم آزرده مىشود اما چه بايد كرد؟ ! «أعوذ بالله من الشيطان الرجيم» . از خود مىپرسم آيا در ساك من ذرّهاى معنويت و عشق هست كه با خود ببرم؟ خدا نكند ساك دلم تهى برگردد. براى بازرسى بدنى در صف مىايستيم. جلو من پيرزنى چادرش را به گردن بسته و قصد ورود دارد. اما خانمى كه مسؤوليت بازرسى را به عهده دارد مى گويد: «مادر جان! مگر به جنگ با خدا مىروى كه چادر را دور گردنت پيچيدى. مبادا آنجا چنين كارى كنى. آنجا عطر بزن، سجاده تميز پهن كن. مرتب باش و آبروى شيعه را حفظ كن. پيرزن با ناخشنودى، گره چادرش مىگشايد و چيزى نمىگويد; زيرا فارسى نمىداند و به سر تكان دادنى رضايت ميدهد. راستى اين تذكر چه به جا بود كه «تميز و مرتب باش، آبروى شيعه را حفظ كن» . البته اگر در بازگشت، اين خواهر محترم را ميديدم، به او مىگفتم كه: خواهر! جاى تو خالى بود ببينيكه بسيارى از حاجيه خانمها در خانۀ خدا و مسجد پيامبر، حاضر نبودند ذرّهاى از جاى خود را در صف نماز با تو تقسيم كنند. تا در كنارشان نماز بگزارى! بنازم به رأفت آن جوانك يا پيرزن فرتوت مالزيايى و آن سياه پوست آفريقايى كه به رويت لبخند ميزند و خود را در منگنه ميگذارد تا تو در كنارش به عبادت خدا بنشينى. . .
ساعت حدود شش و پانزده دقيقه است و هواپيما در حال پرواز. وقت نماز كه شد، آماده شديم نماز بخوانيم. خانم ميهماندار جاى كوچكى را به ما نشان داد. اما برخى از زائران گوى سبقت را از ما ربودند و ما به نوبت ايستاديم. . .
ساعت ده صبح به وقت ايران است و ما در فرودگاه جده هستيم. تشريفات گمركى و بازديد گذرنامهها مدتى به طول مىانجامد. اولين نماز جماعت (نماز ظهر) در محوطه بزرگى كه براى حاجيان در نظر گرفته بودند، برگزار گرديد و سپس با نهار متبرك اين سرزمين اطعام شديم و تا ساعت 6 بعد از ظهر براى رفتن به مكه به انتظار نشستيم. . .
عمره تمتع
ساعت 30: 6 بعد از ظهر است كه عازم مسجد جُحفه هستيم تا محرم شويم. در جلسات پيش از سفر، روحانى كاروان بارها و بارها آنچه بر محرم حرام است را گفته بود;
به آينه نگاه نكن، تا شايد از خودبينى و خودمحورى و خودخواهى دور شوى و خدابين گردى.
بارها شنيده و خوانده بودم كه: