83
رشته اى بر گردنم افكنده دوست. . .
شمس الملوك شكيب
مقدمه
- زنگ تلفن به صدا در ميآيد.
- بفرماييد.
- خانم شكيب؟
- بله، سلام عليكم.
- خودتان هستيد؟ خانم شمسالملوك شكيب؟
- بله، خودم هستم.
- من از سازمان حج وزيارت تماس ميگيرم. شما امسال به مكه مشرّف مىشويد.
- خداى من! صدا، صدايى آسمانى و دوست داشتنى است! اما گوش من باورش نمىكند. چندين بار پرسيدم. سوگند دادم. تصور كردم كسى قصد شوخى دارد. گفتم: من بايد سال 82 مشرّف شوم. . . ! با توضيح بيشتر و ذكر نام كاروان و محل ثبت نام، مسأله برايم مسجّل شد. از فرط شادى و شعف، در پوست نمىگنجيدم. پيشانى بر خاك ساييدم و به درگاه معبود شكر گزاردم. اين حالت ديرى نپاييد. كم كم خيل پرسشها به خاطرم آمد. اكنون آيا آمادگى دارم؟ پيامى درونى گفت: «آرى» . هر چند سالهاى سال بر اين تلاش بودم كه آمادگى را در خود ايجاد كنم، اما اكنون حال ديگرى داشتم! از اين سو به آن سو مىرفتم. لحظهاى حال هاجر را حس كردم و سعى او را. گويى هروله مىكردم! چه خواهد شد؟ خدايا! ممكن است؟ ! تكرار مىكردم. «لبَّيك، اللّهُمَّ لبَّيك» . منتظر جوابى از درونم شدم. «لاَ لبَّيك» نيامد! بار ديگر پيشانى بر خاك ساييدم و از او يارى طلبيدم. حس غريبى بود. سرگشته يا به عبارتى گم گشته بودم. اما مىدانم تا گم نشوم، پيدا نخواهم شد. بارها در دلم گذشته بود كه چون ابراهيم ادهم حج بگزارم. (1) نزد پيرى روم و آنچه دارم به خدمتش نهم و هفت بار به گردش طواف كنم. اما نه! مىخواهم با پاى جان روم و حجّ گِل با دِل كنم. اگر يار مرا گزيده، شايستگى بندگى و عاشقى ابراز كنم. مقدمات ثبت نام فراهم شد. زمان شركت در جلسات رسيد. آنچه گفته شد، بارها و بارها خوانده و از بَر بودم، اما باز هم مشتاقانه به اميد شنيدن حرفهاى تازه و رهنمودهاى لازم، شركت كردم. آخرين جلسه گردهمايى در استاديوم آزادى، حال و هواى ديگرى داشت. سخنان حاج آقاى قاضى عسكر، با آن چهرۀ آرام، شنيدنيتر بود. چقدر خوب آداب حج (قبل از سفر، به هنگام سفر و پايان سفر) را بيان كرد و لازمۀ اين سفر الهى را، خلوص و پاكى شمرد. اى كاش گوش شنوايى داشتيم و حديثى را كه از امام جعفر صادق (ع) نقل كردند، به گوش جان ميشنيديم و به آن عمل ميكرديم كه: از ويژگى زائر خانۀ خدا حليم بودن و خوش رفتارى با ديگران است.
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند