64بعد از زيارت قبور بقيع، دوست داشتيم به حرم پيغمبر (ص) برويم، اما چون نزديك اذان ظهر بود شرطهها اجازۀ ورود به حرم را نمىدادند. روحانى كاروان سه ورودى را يكىيكى معرفى كردند: بابالنساء، بابجبرئيل، و بابالبقيع.
گفته مىشود مستحب است كه از باب جبرئيل وارد حرم شويم، اما بعدها متوجه شديم كه اين كار در عمل غيرممكن است؛ زيرا آقايان بايد طبق امر شرطهها از بابالبقيع و خانمها از درِ مجاور بابالنساء وارد شوند، اما خانمها براى خروج مىتوانستند از باب جبرئيل خارج شوند.
به هر حال به مسجدالنبى رفتيم. ابتدا دو ركعت نماز تحيت خواندم و بعد شروع به خواندن نمازهاى مستحبى كردم. بعد از اذان به جمعيت افزوده مىشد و تقريباً يك ربع بعد از اذان، نماز جماعت برگزار گرديد.
بعد از نماز، ساعت 30:1 براى صرف نهار به سالن غذاخورى هتل رفتيم كه در طبقۀ منفى يك، يعنى يك طبقه زير همكف قرار داشت. بسيار بزرگ و شيك، به همراه خدمه ايرانى. پيشتر آقاى نادرى گفته بود كه خدمۀ ايرانى رستوران، قشر تحصيلكرده و عاشق اهلبيت هستند. در روزهاى بعد اين موضوع براى ما ثابت شد. آنها واقعاً بدون ريا زحمت مىكشيدند و پذيرايى مىكردند. غذاى امروز سبزىپلو با گوشت ماهى بود.
بعد از نهار براى استراحت به سمت اتاقمان رفتيم، از فاطمه خداحافظى كرديم و قرار شد براى نماز عصر ساعت 4 به مسجد برويم. من و مريم به استراحت پرداختيم. ساعت 30:3 بيدار شديم و وضو گرفتيم و به اتفاق فاطمه به مسجدالنبى رفتيم. ابتدا به نيابت از اعضاى خانواده و دوستان و كسانى كه سفارش كرده بودند، نماز خواندم. از روحانى كاروان شنيدم كه هر ركعت نماز در مسجدالنبى ثواب هزار ركعت را دارد. بعد از نماز عصر كه به جماعت خوانديم، به قبرستان بقيع رفتيم. بعد از خواندن زيارتنامه، به پنجرههاى بقيع چسبيدم و از عمق جان با بغض و اشك براى تمام كسانى كه ملتمس دعا بودند دعا كردم.
با شنيدن صداى اذان، به سمت مسجد رفتيم. در اين هنگام، همۀ مغازهها تعطيل مىشود و مردم شتابان به سمت مسجد در حركتاند. بعد از نماز مغرب شروع به خواندن قرآن كردم و سپس نماز عشا را به جماعت خوانديم. ساعت 15:8 از مسجدالنبى خارج شديم. به مخابرات رفتم و با منزل تماس گرفتم و شماره اتاق جديد را به آنها گفتم. سپس به هتل رفتيم و بعد از صرف شام در جلسه شركت كرديم. بعد از جلسه روحانى كاروان اعلام كرد كه هركس مايل است مىتواند الآن با ما به قبرستان بقيع بيايد. تعدادى از بچهها آمدند و بقيه ترجيح دادند استراحت كنند. حاجآقا زيارتها و دعاها را بسيار زيبا مىخواند؛ طورى كه همگى به شدت اشك مىريختيم. بعد از اين مراسم معنوى، ساعت حدود 12 بود كه به هتل برگشتيم.
پنجشنبه 31 مرداد
صبح ساعت 30:3 بيدار شديم و به مسجدالنبى رفتيم. بعد از خواندن نماز شب و نماز صبح به بقيع رفتيم. اكثر كاروانهاى ايرانى و غيرايرانى در اين وقت صبح، در بينالحرمين (در فاصلۀ بين ديوار بقيع و در خروجى صحن حرم پيغمبر (ص) تجمع مىكنند و زيارت و دعا و روضه مىخوانند و حال زيبايى در اين مراسم به انسان دست مىدهد. براى مظلوميت اهلبيت (عليهم السلام) ، به خصوص حضرت زهرا (س) اشك مىريزيم و تعجيل ظهور امام عصر (عج) را از خداوند مىطلبيم.
ساعت 7 بعد از صرف صبحانه حاضر شديم تا به حرم برويم، هنوز در اتاق را قفل نكرده بودم كه تلفن زنگ زد، گوشى را برداشتم، برادرم بود، هنوز دو روز نگذشته، دلم كلى برايشان تنگ شده بود، بعد از سلام و احوالپرسى و صحبت، با او خداحافظى كردم و با دوستانم به حرم رفتيم.
روى سكوى اصحاب صفه جا نبود، به طرف ضريح رفتيم. ازدحام جمعيت بود. از خانمى پرسيدم قبر پيامبر در كدام ضريح است، گفت: «ضريحى كه مقابل سكوى اصحاب صفه است، منزل حضرت فاطمه (س) بوده است و ضريح بعدى منزل پيامبر بوده كه ايشان را در منزل خودشان به خاك سپردهاند» . از وى تشكر كردم و بعد از خواندن زيارت حضرت زهرا (س) و پيامبر (ص) ، در روضۀ النبى شروع به خواندن نماز كردم. از خانمى شنيدم كه مىگفت مستحب است در اينجا نماز وحشت (ليلۀ الدفن) بخوانيم و نزد پيامبر (ص) به امانت بگذاريم. اين موضوع براى من تازگى داشت و از همين رو علاوه بر خودم به نيابت از پدر و مادرم و مادربزرگم نيز خواندم. سپس شروع به تلاوت قرآن كردم تا اينكه ساعت 11 شرطهها وارد حرم شدند و همه را بيرون كردند. علت اين كارشان نزديك شدن وقت نماز ظهر بود.
به سمت بقيع رفته زيارت و دعا خوانديم. . .
قبل از نماز مغرب جلسهاى در هتل برگزار شد. روحانى محترم، مسائلى از مناسك حج بيان كردند و در ضمن بياناتشان گفتند: «ما انسانها وقتى به اين اماكن مقدس مىآييم، اشك مىريزيم و گريه مىكنيم و شور و حالى در وجودمان ايجاد مىشود. بياييد دعا كنيم كه اين حالات، فقط شور نباشد، بلكه همراه شعور باقى بماند» . وقتى خوب فكر مىكنى، مىبينى حقيقت دارد. كسانى را مى بينيم كه بعد از سفر، هيچ تغييرى در رفتار و كردار خود نميدهند. اكنون ما از صميم قلب از خداوند مىخواهيم كه ياريمان كند تا اين شور و حال را به شعور تبديل كنيم.
شب وفات حضرت امّ البنين، مادر حضرت ابوالفضل، كه شب جمعه بود، در مراسم دعاى كميل شركت كرديم. دعا را يكى از خدمۀ ايرانى، كه در رستوران خدمت ميكند، خواند. او همچنين روضۀ سوزناكى خواند. در فضاى سالن اشك و آه و ناله پيچيد. چراغها را خاموش كردند و من در تاريكى، با تمام وجود اشك ريختم. به ياد حرف امروز حاجآقا ماندگارى افتادم كه مىگفت: «روزى حضرت على (ع) ، امالبنين را به شيوۀ