141نقطۀ عطفى در تاريخ گردد، مطالبى است كه بايد در پاسخ پرسشهاى ذيل روشن گردد:
* چرا دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان قوم، قبيله و خويشانش، نهتنها پذيرفته نشد، بلكه موجب گرديد كه او را آزردند. يارانش را شكنجه دادند. سه سال محاصرۀ اقتصادىاش كردند. خار بر سر راهش ريختند. با شكمبۀ شتر لباسش را آلودند و سرانجام قصد جانش كردند و او نيز در حالت خوف، شهر و ديار و قومش را ترك كرد؟
ليكن در آنسوى مكه، يثربيان به حضرتش ايمان آوردند و يارانش را در منزل خود جاى دادند و مال و منال خويش را با آنان تقسيم نمودند و چون پيامبر آهنگ يثرب كرد، مردم شهر براى استقبالش به خارج شهر رفتند و ورودش را لحظهشمارى مىكردند و چندين روز تا به نيمه انتظار كشيدند، تا ورودش را به مدينه با شكوه تمام جشن بگيرند و علىرغم آنكه مكه او را رانده بود، يثرب با تمام وجود آغوش باز كرده تا ميهمان خود را با كمال مهربانى و شكوه، در خود جاى دهد.
مگر هردو شهر، عرب نبودند و پايبند به عقايد و آراى اجداد خويش؟ مگر دين رسمى هردو بتپرستى نبود؟ يكى «هُبل» و ديگرى «منات» را مىپرستيد. مگر قبيله نبود كه تمام هويت افراد را تشكيل مىداد؟ چگونه بود كه قبيلۀ پيامبر خدا او را از خود راند، ولى قبيلههاى اوس و خزرج، نهتنها او را به سرپرستى خود برگزيدند، بلكه جان و مال و امنيت خود را در راه ترويج انديشههاى او نثار كردند و دشمنان او را نيز به زانو درآوردند؟ راز اين تفاوت چيست؟
پيامبر خدا 13 سال در مكه، در محيط اقوام و خويشانش جز اندكى موفقيت تحصيل نكرد، اما در يثرب توانست پايگاه امپراتورى بزرگ اسلامى را بنيان كند! در اين مقاله، كوشيدهايم علت گسترش سريع اسلام در مدينه را تبيين كنيم، شايد يكى از رازهاى نهفته در انبوه اخبار و روايات را روشن سازيم.