165جز از خود گسستن و به دوست پيوستن نيست: ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست تو خود حجاب خودى، حافظ از ميان برخيز
خدايا! يارىمان كن تا از بند اسارت در نفسانيت خود رها شويم و در آسمان نامتناهى رحمت تو به پرواز درآييم. خدايا! نشانى خانهات را مىدانيم، اما «راه» كافى نيست؛ به «راهنما» نيز محتاجيم. اين طريق را بدون هدايت و عنايت تو چگونه طى كنيم؟ ! طى اين مرحله بى همرهى خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهى
نه بال پريدن داريم و نه روش پريدن مىدانيم. مگر مقتضاى لطف بىكرانۀ تو دستگيرى از بندگانت نيست؟ ! پس ما را به طريق خود هدايت كن و در زمرۀ بندگان حقيقى و مهاجران بهسوى آستانهات قرار ده. اكنون عزم كردهام كه از روزمرگىها و عادات سخيف دنيوى هجرت نموده، زنجير تعلّقات و دلبستگىهاى خويش را از لذايذ و زينتهاى حقير دنيا پاره كنم و به دوران اسارت خود پايان دهم. و اين سفر، مقدمهاى است براى اين «آزادى معنوى» .
حج، حديث «آزادى» و «بندگى» است. «آزادى» از آنچه كه دون شأن انسانيت انسان و روح الهى اوست و «بندگى» خداوندى كه هرچه هست اوست و هرچه داريم از نعمات و الطاف كريمانۀ او است.
تا هنگامى كه در قفس آهنينِ تن اسيريم، ديدگانمان بهروى حقايق هستى بسته است و از عالم به جز ظاهرى فريبنده درك نمىكنيم. بايد از «ماده» گذر كرد و به «معنا» رسيد تا حياتمان رنگ خدا بپذيرد و ديدگانمان نور معنويت بيابد.
«زندگى انسانى» در فعاليتهاى زيستى انسان، همچون تپش قلب و جريان خون و سلسله اعصاب نيست؛ زندگى حقيقت ديگرى است كه تنها در سايۀ «عبوديت» حاصل مىشود. قرآن كريم مىفرمايد: «ما پيامبر را بهسوى شما فرستاديم تا شما را زنده گرداند»