59امسال چند خلق آمدهاند؟ يكى گفت: ششصد هزار، گفت: حج چند كس قبول كردند؟ گفت: از آن هيچ كس قبول نكردند. عبداللّٰه گفت: چون اين بشنيدم، اضطرابى در من پديد آمد. گفتم: اين همه خلايق كه از اطراف و اكناف جهان با چندين رنج و تعب مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ، از راههاى دور آمده و بيابانها قطع كرده، اين همه ضايع گردد، پس آن فرشته گفت: در دمشق كفشگرى نام او علىبن موفّق است. او به حج نيامده است اما حج او (را) قبول است و همه را بدو بخشيدند و اين جمله در كار او كردند. چون اين بشنيدم، از خواب درآمدم و گفتم: به دمشق بايد شد و آن شخص را زيارت بايد كرد. پس به دمشق شدم و خانۀ آن شخص را طلب كردم و آواز دادم. شخصى بيرون آمد، گفتم: نام تو چيست؟ گفت: على بن موفّق. گفتم: مرا با تو سخنى است. گفت: بگوى. گفتم: تو چه كار كنى؟ گفت: پاره دوزى مىكنم. پس آن واقعه با او بگفتم. گفت: نام تو چيست؟ گفتم:
عبداللّٰه مبارك. نعرهاى بزد و بيفتاد و از هوش بشد. چون به هوش آمد، گفتم: مرا از كار خود خبر ده. گفت: سى سال بود تا مرا آرزوى حج بود و از پاره دوزى سيصد و پنجاه درم جمع كردم. امسال قصد حج كردم تا بروم، روزى سرپوشيدهاى كه در خانه است، حامله بود، مگر از همسايه بوى طعامى مىآمد، مرا گفت: برو و پارهاى بيار از آن طعام.
من رفتم به درِ خانۀ آن همسايه، آن حال خبر دادم، همسايه گريستن گرفت و گفت: بدان كه سه شبانه روز بود كه اطفال من هيچ نخورده بودند. امروز خرى مرده ديدم، بار از وى جدا كردم و طعام ساختم، بر شما حلال نباشد. چون اين بشنيدم، آتش در جان من افتاد، آن سيصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم، گفتم: نفقۀ اطفال كن كه حج ما اين است. 1عبداللّٰه گفت: صَدَقَ المَلَكُ في الرؤيا و صدق المَلِكُ في الحكم و القضا.» 2رعايت حق مادر
رعايت حق مادر و جلب رضايت او، از مواردى است كه بر حج اولويت دارد.
دربارۀ بو عثمان حيرى نقل است:
«يكى از فرغانه عزم حج كرد. گذر بر نيشابور كرد و به خدمت بوعثمان شد. سلام كرد و جواب نداد. فرغانى با خود گفت: مسلمانى مسلمانى را سلام كند جواب ندهد! بوعثمان گفت كه حج چنين كنند؟ ! كه مادر را در بيمارى بگذارند و بى رضاى او بروند؟ ! گفت:
بازگشتم و تا مادر زنده بود توقّف كردم بعد از آن عزم حج كردم.» 3