165بعد از نماز، با دشوارى تمام خود را به محل اسكان رساندم و بى اراده، به خوابى عميق فرو رفتم.
فرداى آن روز، وقتى اعمال عمرۀ تمتع را بهجا آوردم، به دنبال كاروانى آشنا گشتم. ابتدا به كاروان لرستان كه دوست و همكارم پيشتر نشانى آن را داده بود رفتم. بعد از پياده روى نسبتاً طولانى، به آنجا رسيدم، شبى را نزد آنان بودم. به دوستان گفتم كه در صورت امكان، در در قبال پرداخت هزينههاى اسكان و پذيرايى، روزهاى باقيمانده را نزد آنان سر كنم، ولى پاسخ دقيقى نشنيدم. به نظر مىرسد كاروانها چنين اختياراتى را ندارند.
شب را خوابيدم و فرداى آن، مجدداً موضوع را پيگيرى كردم امّا به جز اندكى تعارفات ظاهرى پاسخ روشن دريافت نكردم. فضاى آنجا به عللى برايم سنگين و خسته كننده بود، اگر چه جايى نداشتم ولى با توكّل به خداوند آنجا را به اميد يافتن جايى ترك كردم. آرام آرام، در خيابان اصلى عزيزيه به سمت مركزى شهر مكه قدم مىزدم، آينده نامعلومى در پيش رويم بود و هيچ فكرى به ذهنم خطور نمىكرد. فقط اين را مىدانستم كه بايد به خدا توكل كنم و خودم را بر هيچ كسى يا جايى تحميل نكنم. حسّ مىكردم ارادۀ پروردگار متعال بر اين استوار بود كه به جز آستان او عزّ و جلّ، به هيچكس محتاج نباشم.
در اين حال و هوا، به دفتر مخابرات رسيدم، بار ديگر با آن مرد عراقى كه در شهر الخُبَر آشنا شده بودم تماس گرفتم. خوشبختانه او در مكه بود و نشانى كاروانى را كه وى در آن بود به من داد. بىمعطلى خودم را به آنجا رساندم. در پشت دانشگاه مكه بود. او از اينكه من به مكه مكرمه رسيدهام متعجّب شد. بعد از دقايقى گفت وگو و مقدارى چانه زدن با كاروان «قافلة النور» به توافق رسيديم و يك تخت و غذاى روزانه برايم مهيا گرديد.
كاروان در يكى از نقاط خوب مكه استقرار يافته بود. حاجيان ارزشمندى از اتباع ايران، عراق و افغانستان، كه بيشتر مقيم انگليس و فرانسه بودند با اين كاروان آمدهاند. اگر چه مشكلاتى پيش رو داشتم، ولى با يارى خداوند بسيارى از گرهها يكى پس از ديگرى گشوده مىشد. روزهاى شيرين و با معنويتى را سپرى مىكردم. شبها را تا پاسى از شب، در حرم به راز و نياز و نماز سپرى مىكردم و روزها يا به مطالعه مىپرداختم و يا به دنبال تهيه بليت و ديدار دوستان و آشنايان و همشهريان مىرفتم.
بعد از فرا رسيدن ماه ذىحجه، هر روز بر ازدحام جمعيت افزوده مىشد و همه