164بعد از استراحت كوتاه، جهت بهجا آوردن اعمال به مسجدالحرام برويم، امّا من بىتاب بودم، بعد از كمى پرس و جو و شناسايى نسبىِ منطقه، بى درنگ خودم را به خيابان اصلى عزيزيه رسانده و با يكى از همراهان، به طرف مسجد الحرام راه افتاديم. نمىدانم او چه حالى داشت.
با همديگر سخن نمىگفتيم. گويى هم رفيق صميمى بوديم و هم نسبت به همديگر غريب. بعد از توقف اتوبوس، هر دو با شتاب، خود را به خانۀ خدا نزديك و نزديكتر مىكرديم.
نزديك باب السلام رسيديم. جمعيت زيادى در داخل و بيرون مسجد نشسته بودند.
وقتى از پل روگذر صفا و مروه گذشتيم، به قسمت قديمى مسجد الحرام در آمديم. بىاختيار از همديگر جدا گشته و هر كدام به سويى روان شديم.
لحظههاى عجيبى است! گويى كه مدتها در بيابانى سوزان، يكّه و تنها بودهاى و اكنون با لبهاى تشنه، تنهايى را پشت سر گذاشته و به چشمۀ صاف و گوارا رسيدهاى!
بىاختيار به سجده مىافتى و گريه و آه و اشك. . .
به ياد آوردم اين شعر معروف را كه: در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
و اكنون معناى اين بيت را بيش از پيش مىفهمم و حس مىكنم.
نگاهم همراه با گريه است و اشك و اشكهايم معجونى است از عقدهها و آرزوها.
كعبه صاف بود و زلال، در عين حال آرام و دلربا. به خود مىگفتم اينجا جاى فرياد است و گسستن از قيدها و بندها. اينجا جاى فرار از زمان و رنگهاى زمانى است. كعبه به همه پناه مىدهد، همۀ آنان كه با اصليت و خويشتن خويش، در هر رنگ و گويشى، به آن پناه مىبردند؛ از هر شأن و مرتبهاى، ولو اينكه به ظاهر در پست و پايين باشند.
ابتدا دو ركعت نماز در برابر كعبه بهجا آوردم و براى اطمينان خاطر، از روحانى محترمى اعمال عمرۀ تمتّع را پرسيدم و او به خوبى برايم شرح داد. به تنهايى اعمال را انجام دادم و منتظر اذان صبح شدم. بسيار خسته و مغلوب خواب بودم. به سختى براى اقامۀ نماز صبح، از جا بر مىخاستم.