163
ايستگاههاى بازرسى و. . .
وقتى به نخستين ايستگاه بازرسى و تفتيش رسيديم، همه نگران بودند و من از همه نگرانتر! صداى ضربان قلبم را كاملاً احساس مىكردم با توصيۀ روحانى كاروان، كه سيّد وارستهاى از مشهد بود، آيۀ وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ 1را زمزمه مىكرديم. ماشين را متوقف كردند. وقتى لحظۀ كنترل مدارك ما رسيد، زنگ تلفن همراه مأمور نواخته شد و او در حالى كه مشغول مكالمه بود، با اشاره به ما گفت: برويد!
در ايستگاه دوم، به خاطر تخلّف يك دستگاه ماشين در مسير مجاور، به ما اجازۀ عبور داده شد و بدين ترتيب با يارى صاحب حجّ، خداى مهربان، تفتيش و بازرسىها را رد كرديم و كم كم به مكّه مكرمه نزديك و نزديكتر شديم. طبق گفتۀ زائرانى كه سفر چندم آنها است و تجربۀ بيشترى دارند، معمولاً در سه راهى جدّه و قسمت ورودى مكّه بازرسىها و تفتيش بيشتر مىشود، حتّى در قسمت ورودى، گذرنامۀ همۀ كاروانها را تحويل مىگيرند، امّا بىآنكه ويزاى ما را تحويل بگيرند، از آن محل هم عبور كرده و وارد محيط حرم شديم.
در آخرين ايستگاه، تصميم گرفته بودم كه اگر مشكلى ايجاد شود، با پاى پياده، خودم را به مكّه و حرم برسانم.
در قسمت ورودى، در تابلوى بزرگى قيد شده است: «ورود افراد غير مسلمان ممنوع» اين مطلب برايم بسيار خوشايند و جالب بود؛ چون كه در عالم خيال، عكس اين معنا را برداشت مىكردم!
وقتى از آخرين بازرسى و تفتيش رهايى يافتيم، با سرعت به سوى مكه پيش مىرفتيم.
همگى خوشحال و هيجان زده بوديم. بخش عمدهاى از نگرانىهايم برطرف شد.
در اين حال، هم احساس آزادى مىكردم و هم احساس تعلّق و بندگى و نيز احساس امنيّت و موفقيت. خيلى دوست داشتم كه در آن لحظات، اين موفقيت و وصال را به آگاهى خانوادهام برسانم.
ساعت تقريباً 2 بامداد بود، به اتّفاق همراهان، در منطقۀ عزيزيه، در ساختمانى كه همراهان مشهدى پيشتر برنامهريزى كرده بودند، مستقر شديم. سرپرست كاروان در نظر داشت