162برداشته، به آنان پيوستم. پس از آن، وسايل را به باربند بسته و حولههاى احرام را همراه خود برداشتم و به جانب مسجد شجره راه افتاديم.
از اينكه همراهانى يافته و وارد گروه آنان شدم، بسيار خوشحال بودم، امّا از اين جهت كه اقامتم در مدينه بسيار كوتاه شد و آنگونه كه آرزو داشتم، نتوانستم زيارت كنم، ناراحت و غمگين شدم.
وقتى از شهر مدينه دور مىشديم، همگى با حسرت، به اين سو و آن سو نگريسته، مىگفتيم: خدا حافظ، اى رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله، خدا حافظ اى زهراى مرضيه عليها السلام، خدا حافظ اى امام حسن عليه السلام. . . و بالاخره، خدا حافظ اى بقيع. . .
مسجد شجره
مسجد شجره فضاى معنوى عجيبى داشت. خيل عظيمى از مردم به اين مكان وارد مىشدند و مدتى را در آن ايستگاه معنوى درنگ كرده، بعد از تحوّل و انقلابى درونى و راز و نياز، فوج فوج و دسته دسته خارج مىشدند.
چهرههاى آنان نشان از موفقيت داشت، امّا هيجان و مسؤوليت نيز بر شانههايشان سنگينى مىكرد. حولۀ احرام خود را بسته، وارد مكان قديمى مسجد شديم و نيت احرام كرده، لبيك گفتيم؛ «لَبَّيْكَ، اَللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لاَ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ» .
همچنان نگران بودم كه محرم شدهام، اما اگر به مكه نرسم چه مىشود؟ !
حاجيان را مىديدم كه با فرهنگها، گويشها و رنگهاى گوناگون، دسته دسته به مسجد شجره (يا ذو الحُلَيفه) وارد شده و با اندكى تأمل محرم مىشوند و آنجا را به مقصد مكه ترك مىكنند و همگى «لَبَّيْكَ، اَللَّهُمَّ لَبَّيْكَ. . .» را زمزمه مىكنند.
لحظاتى را سخت هيجان داشتم و با دشوارى نيّت احرام «عمرۀ تمتع» مىكردم. اگرچه احرام امرى درونى است، امّا گويى انسان بعد از احرام بگونهاى ديگر مىشود!
وقتى حاجى مُحرم مىشود، گويى گرد سفيدى از معنويت بر جسم و جانش نشسته است.
با اين حال و هوا و هيجان، به جانب مكه مكرمه راه افتاديم و وارد شاهراه اصلى مدينه - مكّه شديم.