175هفت دور گرد خانه خدا بگردم و تا هفت دورمان كامل نشود، از حرم نخواهيم رفت. هنوز دو دور از طوافمان باقى مانده است كه صداى اذان نماز عشا بلند مىشود، به مادرم مىگويم: اندكى شتاب كن مبادا طواف ما با وقت نماز تداخل كند، ولى انگار گوشش بدهكار نيست و به طواف خود ادامه مىدهد. با خودم مىگويم، بندۀ خدا حق دارد، پيرزن است. اين همه مسافت را از شهركرد تا مكه آمده است كه چه. . . ؟ با او همنوا مىشوم. با هم طواف را ادامه مىدهيم كه ناگهان صداى تكبير مؤذن بلند مىشود و نمازگزاران گرداگرد كعبه صف مىكشند و به نماز مىايستند.
جمعيت نمازگزار به حدى زياد است كه حتى روزنهاى براى عبور ما از ميان آنها نمىماند. مادرم بايد قبل از بسته شدن صفوف براى اقامه نماز به شبستانهاى اطراف حرم مىرفت و اكنون من هاج و واج در مقابل صفوف نمازگزاران، همراه مادرم ايستادهام. درست در كنار ركن يمانى. به مادرم مىگويم: حالا جواب شرطهها را چه بگوييم. در همين حال شرمنده از نمازگزاران و نگران از اينكه مبادا شرطهها به ما تحكّمى كنند، كنار ركن يمانى ايستاديم. امام جماعت مشغول قرائت سوره حمد است، دلم عجيب شور مىزند، نمىدانم چه كنم و راه نجات ما چيست؟ ! در همين حال ديدم كه آقاى بزرگوارى در روبهروى ما از صفهاى دوم و سوم نمازگزاران به طرف ما مىآيد. او لباسى شبيه عبا بر تن دارد اما ضخيمتر از عباهاى معمولى مىنمايد و بر كمر شالى سبز رنگ بسته است.
كمكم به طرف ما مىآيد و با مهربانى با زبان اشاره از من مىپرسد: اينجا چه مىكنيد؟ اين خانم كيست كه همراه شماست؟ به عربى شكسته بسته در پاسخش مىگويم: هذه امّى، و با اشاره مىگويم كه اينجا ماندهايم و نمىدانيم چه كنيم؟ ! آن آقا به مادرم اشاره مىكند و مىگويد: پشت سر من بياييد و به من هم اشاره مىكند كه شما هم پشت سر مادرتان بيايد و ما پشت سرش به راه مىافتيم.
او با كمال صبر و مهربانى صفوف نمازگزاران را از هم مىگشايد و ما را از لابلاى صفها بيرون مىآورد. هنوز ركعت اول نماز تمام نشده است كه امام جماعت سورهاى طولانى را پس از سورۀ حمد قرائت مىكند تا اينكه به آستانۀ حرم مىرسيم. با مادرم به راه افتاديم و به طرف محل اقامتمان حركت كرديم. وقتى به هتل آمديم با تصوّر آنچه برايمان پيش آمده بود تفألى به ديوان حافظ زدم كه اين غزل برابر چشمانم نقش بست: