174اطراف حرم مىرود.
در ميان كسانى كه براى اقامۀ نماز آمدهاند، جايى را پيدا مىكنم و رو به كعبه مىنشينم. انبوه حاجيان چونان امواج متلاطم گرداگرد كعبه به حركت در آمدهاند. تماشاى اين صحنه مرا به ياد قيامت مىاندازد. پيشاپيش صف نماز سفرۀ سفيد پلاستيكى گسترانيدهاند و خرماهاى نيم رسى را در بشقابهاى كوچك نهادهاند.
به قرائت سورۀ توبه مشغول مىشوم، نورافكنهاى اطراف در رديفهاى ششتايى، صحن حرم را روشن كردهاند. صداى ذكر طواف كنندگان گوشها را مىنوازد.
چندين تن از عربها، در ميان صفوف نمازگزاران آب تعارف مىكنند.
تماشاى كعبه و دو گلدستۀ سفيد زيبا، كه چراغهاى آنها روشن است، در زير آسمان آبى، كه هنوز سياهى شب آن را نپوشانده، مرا در رويايى عارفانه فرو مىبرد. گويى در باغهاى ملكوت نشستهام و درى از درهاى بهشت به رويم گشوده است.
به كعبه خيره مىشوم و در اين آيينه تمام نماى الهى سادگى، زيبايى، آرامش، متانت، كمال، پاكى، رضايت، طمأنينه، صبورى، تواضع، تعادل، شرافت، عظمت، كرامت، ادب، نظم، محبوبيت، مقبوليت و. . . را مىبينم.
با شنيدن صداى اذان، آمادۀ نماز مىشوم. نماز مغرب را به جماعت مىخوانم و نماز عشا را به صورت فرادى، كمى هم دعا و نيايش و توسّل به خانۀ خدا. . .
اندكى تأخير كردهام، بايد به سراغ مادر بروم. . . او را در مكان موعود چشم انتظار مىبينم.
دلم نمىخواهد از حرم بيرون روم. احساسم اين است كه اگر از حرم بيرون روم، دنيايى از صفا و پاكى را از دست مىدهم!
خطاب به مادرم گفتم: من دوست دارم به سخنرانى شيخ عرب كه براى نمازگزاران سخن مىگويد گوش فرا دهم. مادر مىپذيرد و هر دو به حرم باز مىگرديم. او دربارۀ فضيلت صلۀ رحم صحبت مىكند و در كلامش به احاديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله، مطعمبن جبير، ابوهريره و عمر اشاره مىكند. حوصلهام سر مىرود، مشغول قرائت قرآن مىشوم، مادرم مشغول ذكر تسبيح و مناجات است. او مىگويد برخيز به طواف بپردازيم. به پيشنهاد او مشغول طواف مىشويم. اكنون نزديكىهاى نماز عشا است. در حين طواف به قرائت قرآن مىپردازم. مادرم مىگويد: بايد