166پيامبرخدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند. پس از نماز عدهاى مىروند و عدهاى مىمانند و قرآن مىخوانند. بلند مىشوم و به گشتوگذار در پشت بام مسجد مىپردازم. قدم زدن در اين فضا حال و هوايى دارد.
به طرف قبةالخضرا مىروم و از نزديك، اين گنبد شريف را نظاره مىكنم. روحانيانى كاروانى دربارۀ چگونگى اين بنا براى گروهى سخن مىگويد. وى مىگفت: مسؤولان عربستان تصميم دارند با اجراى طرح توسعۀ حرم، بقيع را نيز به حرم الحاق كنند و شايد در آن دخل و تصرف نمايند اما بعد ادامه مىدهد، خدا آن روز را نياورد كه اگر چنين شد امام عصر (عج) ظهور خواهد كرد و نخواهد گذاشت چنين كارى را انجام دهند و ما آن روز ديگر در ايران نخواهيم بود.
به هتل باز مىگردم. نهار و همه چيز آماده است. بهخصوص آبهاى سرد و گوارا و نوشابههاى جور وا جور. هتلداران بهقدرى با ميوه و آب ميوه از ما پذيرايى كردهاند كه رنج خستگى و بى خوابىها را فراموش كردهايم، هر چند تعدادى از پيرمردها و پيرزنها دايم غر مىزنند و حتى از نبودن دمپايى گلايه مىكنند، اما خونسردى و صبر و حوصلۀ مسؤولان كاروان، بيش از اين حرفهاست كه غر زدن زائران آنها را عصبانى كند يا از پاى در آورد.
مدير كاروان ما در جايگاه مخصوص كشيك داخل هتل نشسته و با لبخندى رضايت بخش زائران خود را جمعوجور مىكند و تازهترين اطلاعات را دربارۀ ادامه برنامۀ سفر به آنان توضيح مىدهد.
ساعت دو بعد از ظهر است. به اتاق مىروم. مادرم نيز آمده است، استراحت مىكنيم و دو ساعت بعد بلند مىشويم و باز زمان رفتن به حرم و زيارت است.
ساعت چهار و سى دقيقۀ بعد از ظهر جمعه است. اين بار در مقام جبرئيل دو ركعت نماز مىخوانم. تا ساعت هفت و سى دقيقه در حرم مىمانم.
با پايان يافتن نماز جماعت، از حرم بيرون مىآيم و به طرف قبرستان بقيع مىروم. محوّطۀ بقيع در فضايى تاريك و روشن فرو رفته است. زنها دسته دسته نشستهاند. بعضىها گريه مىكنند.
عدهاى زيارتنامه مىخوانند و عدهاى هم سرپا ايستادهاند و از پشت ميلههاى غم گرفتۀ بقيع تربت پاكان اين ديار را تماشا مىكنند.
كمى آن طرفتر مرد ميان سالى را مىبينم كه نشسته است و با صداى سوزناك روضه