211سفرش به مكّه مشرّف مىشود، چشمش كه به كعبه معظمه مىافتد، حال خاصى پيدا مىكند، اين حالت غير از حالات سفرهاى بعد است كه تا حدّى معمولى به نظر مىرسد.
يك حالاتى پيدا مىشود، شبيه اعجاز. ميان صفا و مروه كه سعى مىكرديم، چند نفر با هم بوديم (از ولايت خودمان اشتهارد) . به دور چهارم كه رسيديم، يك لحظه تنم خورد به تن يكى از بانوان سعى كننده كه به صورتش نقاب داشت. شوهر او كه در كنارش بود و ناخنهاى تيزى داشت، با انگشتانش به سينۀ من زد و آه از نهادم بلند شد! با دستهايم سينهام را محكم گرفتم، تا دور يا شوط هفتم به آخر رسيد.
وقتى دقت كرديم، ديديم كه ناخنهاى او در سينهام فرو رفته و خون جارى شد و به لباسهايم سرايت كرد. همراهان و دوستان گفتند بايد نزد جرّاح برويم. در آن هنگام روايتى از امام صادق عليه السلام به ذهنم رسيد كه مىفرمايد: «مَاءُ زَمْزَمَ لِمَا شُرِبَ لَهُ» . 1«آب زمزم به هر قصدى استعمال شود، (استعمال كننده) به آن قصد و نيت مىرسد.»
اين معنا كه به ذهنم رسيد، گفتم: سرِ چاه زمزم برويم. در آن زمان لوله كشى نبود و با ظرف و دلوى از چاه آب مىكشيدند. دوستانم دلوى از آب كشيدند و روى بدنم ريختند و به بدنم ماليدند. وقتى برگشتيم ديدم جراحت خوب شده است! اين را بايد جزو معجزات آب زمزم حساب كنيم؛ يعنى از بركات مكّه معظمه بود كه بلافاصله مصداق پيدا كرد. در حالى كه عدهاى مىگفتند: بايد برويم جرّاحى و. . .
در سفر بعدى (سال 49) وقتى وارد مدينه شدم، عظمتى از پيغمبر گرامى صلى الله عليه و آله به نظرم