100داستان را به امام صادق عليه السلام عرض كردم، امام آنچه را لازم بود به من آموخت تا بتوانم در برخوردهاى بعدى، با استدلال و منطق برخورد كنم.»
از اين داستان به خوبى دانسته مىشود كه ورودِ از دين برگشتگان و ملحدانى چون ابن ابىالعوجا به مسجدالنبى، امرى عادى بوده است. آنچه مفضل را بر آشفته، حضور آنان در مسجد نبوده، بلكه سخنان كفرآميز و الحادى آنان بوده است و امام نيز به مفضل سفارش نمىكند كه اين گفت وگو در خارج از مسجد انجام گيرد؛ همچنانكه خود آن جناب، در آن داستان ديگر به ابن ابى العوجا نمىفرمايد برويم در بيرون مسجد تا پاسخ پرسشهاى تو را بدهم.
اينها نمونههايى بود از شواهد تاريخى و حديثى، بر استمرار سيرۀ پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از زمان بناى مسجد تا زمان معصومان عليهم السلام. ناگفته نماند كه شواهد بيش از اينها است و اگر تاريخ و احاديث از اين زاويه مورد بررسى قرار گيرد، به موارد بيشترى دست خواهيم يافت.
و در تأييد اين سيره، مىتوان گفت، با اينكه موضوع مورد ابتلايى بوده، ولى هيچ حديثى در بارۀ اين موضوع، از ائمه عليهم السلام نرسيده است و يا دست كم حديثِ درخور اعتماد و اعتبارى كه در كتابهاى فقهى به آن استناد كرده باشند، با اينكه در منابع روايى ما، احكام مختلفى دربارۀ روابط با كافران، در زمينههاى گوناگون؛ ازدواج، چگونگى معاشرت، داد و ستد و. . . رسيده است.
ريشهيابى فتوا:
موضوع ناروايىِ ورود كافران به تمامى مساجد، با توجه به آنكه دليل معتبرى نداشت، اين پرسش به ذهن مىآيد كه اين سخن از كى و چگونه وارد بحثهاى فقهى شده است؟
آنچه از پارهاى تفسيرها و منابع فقهى اهل سنت بر مىآيد، نخستين بار ناروايى ورود كافران به مسجدها، در زمان عمربن عبدالعزيز، به عنوان يك فرمان حكومتى صادر شده است:
«و قال عمربن عبد العزيز و لا يدخل أحد من اليهود و النصارى شَيئاً مِن