177اندك بود و در هفتههاى اوّلِ ورود كه گاه از اين و آن سراغ يك ايرانى را مىگرفتم، حتّى يك نفر را كسى سراغ نداشت و جمعيت رياض هم كمتر از يك دهم امروز بود. تا بالأخره براى منزلى كه در محلۀ تازه ساز ملاز اجاره كرده بودم. نياز به باغچه در سه طرف ساختمان داشتم. از خالد يمنى كه در چند خانۀ آن محلّ كار مىكرد، سراغ بوتهها و نِشاى گل و تخم چمن را گرفتم. خالد مرا با خود به يك ساختمان متعلّق به شهردارى رياض برد كه شبيه گلفروشىهاى كنار خيابانى خودمان با يك زيرزمين پر از گل و گياه بود. خالد با مردى قوى هيكل با سبيل درشت وارد مذاكره شد. آن مرد به عربى از من سؤال كرد: از كدام ملّيت هستم و چند مليت غربى - شرقى را هم نام برد كه پاسخ همه منفى بود تابالأخره به محض اينكه به عربى گفتم ايرانى هستم از زمين به هوا پريد و از سر تا پاى مرا غرق بوسه كرد و مكالمه هم فارسى شده بود و آدرس خانه را گرفت معلوم شد كه اينها سه نفر از باغبانان معرفى شده از سوى ايران به دربار محمدبن سعود بودهاند تا در قصر ناصريه گلكارى و چمنكارى كنند و با آمدن ملك فيصل كه آن ديوار ناصريه برداشته شد و از آن ريختوپاشها هم خبرى نبود، همين آقاى حاج محمد على كه با خالد او را ديديم و حاج خيراللّٰه و حاج عباس هم ناصريه را ترك كرده و كسب و كارى براى خود در محوطۀ شهردارى رياض فراهم كرده بودند و براى من هم جالب بود كه بالأخره سه ايرانى را در رياض ديدهام. آنها در منزل ما يك چمنكارى و گلكارى نمونه كردند كه ميهمانان اروپايى، آمريكايى و سعودى كه به منزل ما مىآمدند، باور نمىكردند كه آنها طبيعى باشند.
- در ضمن اين منزل چند لوله كشى داشت يكى از چاه منطقه ملاز كه آب گرم و حتى داغى داشت و هر خانه مىبايست آن آب را در حوضچهاى مرتفع سرد كند و بعد به حياط و اگر باغچه داشت بدهد. لوله آب ديگر مخصوص دستشويى و حمام بود و لوله سوم و باريك ديگر كه به مخزن پشت بام هم مىرفت و يك صافى سفالى هم سر راه مىگذاشتند ويژۀ آشاميدن و پخت و پز بود و اين چندگانگى لوله كشى آب شهر جديد رياض موجب غبطۀ من بود. تا فراموش نكردهام از اين خالد باغبان يمنى خانه خود سخنى بگويم و آن مربوط به روزهايى بود كه برنامۀ بازگشت به ايران را داشتم و خانواده هم زودتر به تهران رفته بودند. با خالد باغچههاى منزل را مرتّب مىكرديم و چند بوتۀ