167اما يهوديان لجوج و معاند نپذيرفتند.
هر لحظه بر شدت نگرانىشان افزوده مىشد، سرانجام وقتى از همهجا قطع اميد كردند و مطمئن شدند كه هيچ راهى براى نجاتشان نيست جز اينكه بر حكم پيامبر گردن نهند، نمايندهاى نزد پيامبر فرستادند و از او خواستند «ابولُبابه» را براى مشورت به نزدشان بفرستد.
ابو لبابه از بزرگان و نقباى مدينه بود. او داراى سوابقى درخشان بود، در جنگ بدر و اُحد شركت جسته بود. و از جمله كسانى بود كه در دعوت پيامبر به مدينه نقش بسزايى داشت و در «بيعت عقبه» حضور پيدا كرده بود.
او يكى از افراد «قبيله اوس» بود5 و چون قبيله اوس با يهوديان مدينه هم پيمان بودند لذا آنها او را براى مشورت برگزيدند.
پيامبر ابولبابه را نزد آنها فرستاد.
با ورود ابولبابه به قلعه، همه به استقبال او شتافتند، زنان و كودكان ضجّهزنان و گريهكنان اطرافش حلقه زدند. عواطف و احساسات درونى ابولبابه جوشيدن گرفت و سخت تحت تأثير حالات كودكان و زنان قرار گرفته، عنان اختيار از كف بداد.
رئيس آنها كعب او را مورد خطاب قرار داده گفت:
اى ابولبابه! تو خود مىدانى كه ما در همه جنگها و گرفتاريها، تو و قومت را كمك كردهايم،6 الآن وضع ما را مشاهده مىكنى، آيا تو صلاح مىدانى كه ما هرچه پيامبر حكم كند نپذيريم؟
ابولبابه كه با ديدن وضع رقّتبار آنان منقلب شده بود در پاسخ گفت:
آرى و با دست خود به گلويش اشاره كرد كه: بله حتى با قبول حكم پيامبر هم، سرهاى شما قطع خواهد شد.
و بدين وسيله ابولبابه خيانت بزرگى را مرتكب شد كه آنها را از تصميم پيامبر آگاه ساخت.
خداوند به وسيله جبرئيل خبر خيانت ابولبابه را به پيامبر - صلى اللّٰه عليه وآله - رساند.7
ابولبابه هم كه خودش مىدانست چه اشتباه بزرگى مرتكب شده، از همان لحظه اول دچار دلهره و اضطراب عجيبى شد. سراسر وجودش فرياد ندامت و پشيمانى بود، در حالىكه لرزه بر اندامش افتاده، و موهاى صورتش با اشك ديدگانش خيس شده و قطرات اشك از محاسنش مىچكيد،8 بدون خداحافظى قلعه را ترك كرد.
هرچه او را صدا زدند كه: