166نبردى كه در آن بايد آخرين لانه فساد را خراب كرده و فتنهگران يهود را كه با مشركين و كفار همكارى كرده و بر خلاف تعهدشان در جنگ احزاب بر عليه مسلمانان شركت جسته بودند، سركوب كنند.
چهرۀ شهر يكباره عوض شد، رزمندگانِ با ايمان و جان بركف، گوش به فرمان پيامبر، خود را آماده رزم كردند. آنان دسته دسته براى اعلان آمادگى به سوى پيامبر روان شدند.
پيامبر، خود لباس رزم بر تن كرده، سلاح خويش را برگرفت؛ پرچم نبرد را به دست «حضرت على» - عليه السلام - داد، و او را پيشاپيش سپاه اسلام به سمت محل استقرار يهوديان بنىقريظه روانه ساخت، بقيه هم پشت سر حضرت على - عليه السلام - به راه افتادند.
سپاه اسلام متشكل از قريب سه هزار پياده و سواره،3 با عزمى راسخ به پيش مىرفتند كه: خبر حمله به گوش يهوديان پيمانشكن رسيد؛ همگى وحشتزده به درون دژها و قلعههاى خود رفته و دربها را محكم از پشت بستند، سپس در اوج ضعف و زبونى، از پنجرهها و روزنهها به ناسزاگويى و اهانت به پيامبر و يارانش پرداختند.
حضرت على - عليه السلام - با مشاهدۀ اين وضع و به خاطر اينكه به وجود نازنين پيامبر - صلى اللّٰه عليه وآله - بىاحترامى نشود، سوى پيامبر شتافت تا او را از اين امر آگاه سازد؛ در مسير راه، پيامبر او را دلدارى داد كه نگران مباش، آنها با ديدن من ساكت خواهند شد و چيزى نخواهند گفت.
پيامبر در كنار چاه آبى كه متعلق به بنى قريظه بود اقامت گزيد و بقيه هم كمكم به او ملحق شدند.
آخرين گروه رزمندگان رسيد و حلقۀ محاصره كامل شد؛ همۀ راههاى نفوذى و ارتباطى بسته شده بود، هر روزى كه از محاصره يهوديان مىگذشت بر شدت ناراحتى آنان افزوده مىشد.
محاصره قريب بيست و پنج شبانهروز به طول انجاميد؛4 ديگر تحمل و شكيبايى خود را از دست داده بودند، خوف تمام شدن آذوقه و نرسيدن امكانات دفاعى، آنها را كلافه كرده بود. موج اضطراب و دلهره همه را فرا گرفته بود. بالاخره بايد چارهاى مىانديشيدند.
رئيس آنان «كعب بن اسد» براى رهايى از اين مهلكه پيشنهاداتى داد،