114شيعۀ اماميه، به حق، تنها فرقۀ مسلمان واقعى است كه ايمان در ژرفناى دل و جانش، نفوذ و جاى گرفته است و در تمام دورانهاى زندگى و بحرانهاى سخت سياسى، به عقيدۀ خويش، چنگ زده، در اداى رسالت خويش، ثابت و پايدار و در راه مبدأ آن رسالت، از جان مىگذرد. امّا هرگز و در هيچ حالى، در طول تاريخ بلند و درخشان خويش، همانند ديگر فرقهها به بندگى و تسليم سرننهاده و دست خود را در دست ظالمان و جائران قرار نداده است. و هرگز با آنان از درِ سازش درنيامده و به هر بهائى شده، خود را از زير سلطۀ كافران، آزاد نگه داشته است. اين، خوى و شيوۀ اينان در تمامى عصرها است كه هزاران قربانى را بردرگاه عقيدۀ مقدس خويش تقديم كنند و خود را از تمام جريانات نفوذ كرده از خارج، دور نگهدارند.
آرى، خداوند متعال خواسته است كه اينان همواره تا بشريت و شريعت جاويدان اسلام، حيات دارد، مجاهد و مؤمن و استوار باقى مانند و اين امرى است كه همگان به آن علم و يقين دارند.
در اينجا خوب به يادمىآوريم كه در سال 1976 م/ 1395 ه توفيق يارم شد و براى بار سوّم به لطف ايزد منّان، از تهران به حج بيتاللّٰه الحرام، مشرّف شدم، پس از اداى مناسك، به زيارت قبر پيامبر اكرم - ص - و ديگر مشاهد مشرفۀ آن ديار رفتم.
روزى از آستان مقدّس نبوى به سوى منزل برمىگشتم كه در اثناء راه به چند نفر از برادران حاجى نجفى برخوردم.
پس از احوالپرسى و تعارفات، از من خواستند كه در ديدار از يكى از برجستگان نجف اشرف كه به مكّه آمده بود و در مهمانخانۀ حرم در مدينه، ميهمان دولت بود، با آنان همراه شوم. من عذرها آوردم، امّا آنان نپذيرفتند و بالاخره با آنان همراهى كرده، همگى نزد آن عالم نجفى رفتيم.
پيش از ما دو تن از رجال سعودى براى گفتگو پيرامون مسائل گوناگون بقيع، نزد او آمده بودند. آن عالم با گرمى و گشادهرويى از من استقبال كرد و مرا در كنار خود نشاند. سپس بحث و گفتگو با شركت من، ادامه يافت.
پس از پايان گفتگو، آن دو سعوى، نام و كار مرا از صاحب خانه، جويا شدند از او خواسته بودم كه نام مرا به آنها نگويد، امّا آنها اصرار كردند و او به ناچار پاسخ داد كه فلانى فرزند فلانى است.