130كه به نظر يك نفر روضه خوان به من نگاه مىكردند و تصور مىكردند كه صحبت هاى من از روى بى اطلاعى است و تقصير هم نداشتند؛ زيرا كه در اصفهان هر كس را ديدند منبر مىرود مردم دربارۀ او دو طبقه عقيده پيدا مىكنند:
- يكى آنكه اگر علاّمۀ دهر باشد به صرف منبر رفتن او را بى سواد صرف مىدانند.
- و ديگر طبقه، عقيدهشان اين است كه هركس پاى بر منبر گذارد، او را علاّمۀ دهر مىدانند، اگر چه نقّال بى سواد و مرده شورى بى اعتقاد باشد! از اين روى، بعض از آنها مىگفتند: فلانى تصوّر مىنمايد كه اينجا هم اصفهان است. به يكى از آنها گفتم: من بدنامى اصفهانى بودن بر سر دارم، در صورتى كه اغلب روزگار من در مسافرت هاى شرق و غرب طى شده و در هيچ جاى از آنجاها كه من بوده ام اصفهانى نبوده كه براى من تكليف معين نمايد. ولى پس از آنكه كشف شد، معلوم شد دو سه نفرى از روضه خوان هاى اصفهانى اين وسوسه را در ميان آنها ايجاد كرده اند كه مرا از اين گفتگوها باز دارند كه مبادا در چنين مكانى صورت آبرومندى از براى من پيدا شود و بر آنها گران واقع گردد، ولى من خالى الذهن بودم و انتظار شب آينده را داشتم.
موضوع استعمال دود
چون شب آينده شد من چند مقصود داشتم كه از قاضى سؤال كنم، ولى به واسطۀ قضيۀ جزئيه اى كه واقع شد و در نظر وهابيه خيلى اهميت داشت مقاصد من از ميان رفت، گرچه نتيجۀ خوبى گرفته شد از براى رفاهيت حال عموم و آن اين بود كه وقتى قاضى شروع به تكلّم كرد يك نفر در مقابل او شروع به سيگار كشيدن نمود. قاضى و شرطهها متعرّض او شدند و نزديك بود مانند همان مصرى كه او را به واسطۀ استعمال دود كشتند، اين شخص هم قربانى يك سيگار واقع شود! اين شخص ترك تبريزى بود، فارسى هم مىفهميد. گر چه در چنين جايى اصلاً بى ادبى بود سيگار كشيدن و اين از عادات جاهلانۀ ايرانىها است كه معبد در نظر آنها احترام ندارد، ولى ناچار شدم حفظ جان او بشود، به او گفتم خود را به ديوانگى بزن. شروع كرد حركات ديوانگى از خود ظاهر كردن. من هم وقت را فرصت شمرده گفتم: «أيّها القاضى هذا مجنون وليس عليه حرج» از شنيدن اين كلام، قاضى اهل تعرّض را منع كرد و مجلس ساكت شد و آن شخص را از مسجد بيرون فرستادند.
من به قاضى گفتم: شما از باب بى ادبى اين شخص تغيركرديد يا از جهت حرمت استعمال