187از قبيح مى كند و به اين اعتبارمرجع احكام اخلاقى است.
10. روح و نفس: يكى از مسائل اختلافى متكلمان، دو مفهوم «روح» و «نفس» است. آيا روح همان نفس است يا غير از آن است؟ برخى آنها را يكى و برخى دو چيز دانسته اند. اما خود روح، گاه از آن به «روح بخارى» قصد مى شود و آن چيزى است كه منشأ حيات حيوانى است و متكلمان از آن روح حيوانى مصطلح اطباى قديم قصد مىكردند؛ چنانكه علامه شعرانى مى نويسد: «بخارى كه از قلب برآيد و در عروق، وريد و شرايين پراكنده گردد، اطباى قديم آن را بخارى سارى مىدانستند و ناقل قوى از اعضا به قلب و از قلب به دماغ (مغز) .» 1علامه حسنزاده آملى در ذيل اين كلام خواجه كه فرمود: «وجود حيات نيازمند روح است.» 2مى نويسد: «أي الروح البخاري و هي من صفوة الاخلاط الاربعة و لا جسم ألطف منه و هي المطيّة الاولى للنفس» 3حيات نيازمند روح بخارى است و آن گزيدۀ اخلاط چهارگانه ]گرمى، سردى، خشكى و رطوبت [ است و هيچ جسمى لطيفتر از آن نيست و آن اول چيزى است كه رام نفس است.
سبزوارى «ره» آن را رابط جان و تن دانسته و آن را روان مىنامد. 4
و ميرزا احمد آشتيانى شرح تحقق آن را حصول خون دانسته 5و آن را مقدمه تحقق قواى نفس و نفس مىداند. بههرحال، اين مسأله نياز به تحقيق گستردهترى دارد.
اعراض
متكلمان اماميه در راستاى بحث هستىشناختى، موجودات ممكن را دو قسم دانسته ا ند؛ جواهر و اعراض. گفته شد كه «عرض» گونهاى از وجود است كه در وجودش نيازمند موضوع است و هستى آن عين هستى ا ش براى موضوعش مى باشد. در اصطلاح حكما گويند: وجود عرض، هم طرد عدم از نفس خودش مى كند و هم طرد عدم از موضوعش. وقتى انسان عالِم مى شود، علم يك وجود فى نفسه دارد و ديگر وجودى براى شخص عالِم كه طرد جهل از او كرده است. 6
متكلمان در شمارش اعراض اختلاف كرده اند؛ برخى آن را در چهار مقوله برشمرده ا ند و برخى تا بيست و يك مقوله. 7بسيارى از متكلمان اماميه؛ از جمله خواجه نصير طوسى و شارحان او، آن را در نُه مقوله منحصر كرده ا ند؛ چنان كه خواجه مى نويسد: «الأعراض تنحصر في تسعة» 8و سپس در ادامه به تفصيل، هر يك را بررسى كرده كه به اختصار از آن مىگذريم.
اول، كم (مقدار) ؛ كه بر دو قسم است؛ متصل و منفصل. خواجه در اقسام آن مى نويسد: «الكم، فمتصله القارّ جسم و سطح و خطّ، و غيره الزّمان؛ و منفصله العدد» 9كم قسمى از آن متصل ثابت