129اما از اين قبيل وحشىگرى باز هم هست، داستانىكه او با سختى آن را بيان مىكند؛ «امروز مال زياد در راه از اسب و قاطر و شتر تلف شد، اما چيزى ديدم كه به خدا الآن هم دو شب است اوقاتم تلخ و متأثرم و دلم مىسوزد و ناچارم اين فقره را نوشته، بىدينى و بىديانتى و بىانصافى و بىمروّتى و رذالت و دنائت اين وحشىهاى بدوى را ثابت نمايم. از ينبوع به اين طرف مىديدم كه هر شترى پايش زخم مىشود يا عقب مىكشد [109] معلوم است به منزل نخواهد رسيد و هرجا خوابيد ديگر پا نمىشود. صاحبش ويل [ول] مىكند. آن وقت عربها مىكشند او را، مىبرند. اين فقره، مكرّر از دور ديده شد، ولى ندانستم كه چگونه مىكشند. همين قدر مىديدم كه عربها مثل گرگى كه در زمستان هرجا خون بريزد، رد خون را گرفته مىرود، ردّ شترى را گرفتهاند. مىدانستم كه كار آن بدبخت ساخته شده، تا امروز باز جايى جمعيت كرده بودند. از نزديكى آنجا گذشتم، ديدم شترى افتاده، عربىكه صاحب شتر است، به سر و صورت مىزند. گريه مىكند. حاجى بيچاره ذرّه ذرّه اسبابهايش را از توى خون كنار مىكشد. عربها خنجرها كشيده، شتر را از پشت سر تكه تكه مىكنند. حتى يكى محفظه شتر را شقّه مىكند. دو ران عقب را بريده كشيده، در يك طرف قسمت مىكنند. هنوز شتر جانش در نرفته كه كسى نحر و ذبح نموده. حيوان بىزبان، يواش يواش گاهى گوش حركت مىداد و چشم را وا مىكرد بههم مىزد. يكى قمه عربى خود را كشيده، مىخواست نحر و ذبح نمايد، اما كى فرصت مىداد. دلم تاب نياورد، تند رد شدم.»
وى باديدن اين وحشىگرىها يادى از پدرانش كرده كه از حجاز به ايران آمدند؛ «روزى چندين دفعه رحمت به آن جدّمان مىكنم كه از مدينه كوچ كرده به ايران رفت و الاّ من هم حالا يكى از اين عربها بودم كه زندگىشان به اين ترتيب است!»
خطرها به گرمى، بىآبى، خار مغيلان، دستى، وحشىگرى اعراب و حملات آنان محدود نبود، در يك لحظه و در حالى كه وى مشغول نگارش سفرنامه بوده، رُطيلها به قافله حمله كردند؛ «بدن لخت و سر و پا برهنه، محتاج نيست شرح دهم كه معامله آن با رطيل چه خواهد شد. خدا حافظ است. بَهبَه پشهدان را هم باد پاره پاره كرد. مرا باش. مثل اين است كه التزام دادهام كه روزنامه سفر بنويسم. پاشيم براى دفع شرّ امشب تدبيرى كنيم. اعتصمتُ بالله. باقى داستان اگر زنده ماندم ان شاءالله تعالى فردا» . با اين حال در مقايسه ميان اين خطرات؛ «بهترين ثوابها و بالاترين عبادتها اين است كه آنان در راه چند بار