112و خواجه عبدالله باز گويد:
لبيك عاشقان به از احرام حاجيان
كانيست سوى كعبه و آن است سوى دوست
كعبه كجا برم چه برم راه باديه كعبه ست كوى دلبر و قبله ست روى دوست 1
ايضا ميبدى گويد:
«پير طريقت گفت: اين علم سرّ حق است و اين مردمان صاحب اسرار، پاسبان را بار از ملوك چه كار؟ در پيش آن كعبه ظاهر باديه مردم خوار، و در پيش اين كعبه باطن باديه اندوه و تيمار!»
عالمى در باديه عشق تو سر گردان شدند
تا كه يابد بر در كعبه قبولت بر و بار
آن كعبه قبله معاملت است و اين كعبه قبله مشاهدات، آن موجب مكاشف و اين مقتضى معاينت، آن درگاه عزت و عظمت و اين پيشگاه لطف و مباسطت!
گر نباشد قبله عالم مرا
قبله من كوى معشوقست و بس
در زيارت آن كعبه اِزار و رَدا معلوم است. در زيارت اين كعبه ازار تفريد و رداء تجريد است. احرام آن، لبيك زبان است، و احرام اين، بيزارى از هر دو جهان است!
سپس شعر بالا؛ يعنى «لبيك عاشقان به از احرام حاجيان. . . .» از خواجه عبدالله آمده است. 2
نيز رشيدالدين ميبدى گويد:
«آنجا طواف كعبۀ صورت است و اينجا طواف كعبۀ دل:
در راه خدا دو كعبه آمد منزل
يك كعبۀ صورت است و يك كعبۀ دل
تا بتوانى زيارت دلها كن بهتر ز هزار كعبه باشد يك دل
آن يكى را حاج مكّه گويند و اين يكى را حاج حقّ! آنان كعبه را از راه باديه جستند و اينان از راه دل!» 3
در همين زمينه علاءالدولۀ سمنانى نوشته است:
«اگر به خاطر آيد كه به كعبه مى بايد رفت، جواب آن خاطر چنين مى بايد گفت كه: مرا در صدر، كعبه هست كه آن را دل گويند، آنجا به راه كعبه، بغداد است از بغداد بيرون مى بايد رفتن و به كوفه درآمدن، از آنجا قدم در باديه نهادن؛ اينجا نيز به راه كعبۀ باطن، بغداد دنياست از او بيرون مى بايد آمدن و در كوفه كفايت درآمدن، بعد از آن قدم در باديۀ نفس نهادن. چون با چنين استعداد قدم در باديه نفس نهد از راهزنان كه خواطر شيطانى و نفسانىاند امن باشد. اما اگر بىاين آلات و استعداد درآيد اين راهزنان هلاكش