108مجلد دوم، فصل دوازدهم باز به سفرنامه باز مىگردد:
كلمۀ «بدوى» نامى است كه محمد على شيرازى به شاه سعودى مىدهد، آن هم همراه با اهانتهاى فراوان ديگر. [2/105]. شاه مردى مسن است كه اسير دست وزرا و كارگزاران خويش است. اينها بالأخره موفق مىشوند ديدارى با عبداللهبن فيصل داشته باشند.
بالأخره نايب؛ يعنى محمد على شيرازى كه از ديدار با فيصل قطع اميد كرده بود، با عبدالله پسر وى ديدار كرد. وقتى وارد شدند، عبدالله روى سجادهاى نيمه خوابيده، مثل سگى كه لم داده باشد، [كذا] قرار داشت. با آمدن نايب، تكانى به خودش نداد و فقط مرحبا گفت. سپس به او گفت بنشيند. اولين سؤال امير اين بود كه آيا ريشت را رنگ كردهاى؟ بگويم كه وهابىها رنگ كردن ريش را برخلاف دانسته و تغيير آنچه مىدانند كه خداى مقرر كرده است. نايب كه در تنگنا قرار گرفته بود جوابى داد و گفت: ضررى دارد؟ عبدالله گفت: ما اين اعمال را درست نمىدانيم. نايب گفت: ايرانىها عقيده ديگرى دارند. امير پرسيد: تو سنى هستى يا شيعى؟ نايب گفت: خودم و پدرم و جدم همه شيعهايم. همه شيعه هستيم. سپس نايب گفت: حالا من بپرسم: تو امير هستى يا مطوع [مبلغ دينى]؟ اينها را نايب با عربى شكسته مىگفت. عبدالله گفت: من امير هستم. نايب گفت: از سؤالهاى شما حس كردم شما مطوع هستيد. اگر اين طور است شما به مسجد برويد. آن مكان براى اين بحثهاست. اما اينجا قصر است. عبدالله نزديك بود از خنده منفجر شود و عذر بدتر از گناه آورد و گفت كه با آداب ديپلماتيك آشنا نيست! آدابى كه شأن برخورد با يك سفير است. پس از آن عبدالله لحن خطاب را عوض كرد. به هر حال اين برخورد حكايت همان قرار سابق در برخورد سرد و بىروح بود و نايب نيز غضبناك از اين بدوى آنجا را ترك كرد. ابوعيسى كوشيد او را وادار كند كه همان روز رياض را ترك كند. [2/119].
نايب تلاش كرد از طريق محبوب، شخصى كه مىتوانست روى پادشاه پير تأثير بگذارد مطالبش را بگويد اما نشد. دو حكايت بدتر هم رخ داد. ايرانىهاى شيعه، روى اسامى خاص [امامان] حساس هستند. يك بار نامههايى را كه نايب به محبوب داد، بالاى آن بسمله [و اسامى] بود. محبوب آنها را گرفت و در آتش انداخت. يك بار هم يك ظرف مسى را كه اسامى مبارك روى آن بود گرفت و بر زمين زد. شب كه آمد با ناراحتى اين مطالب را با عربى شكسته يا زبان هندوستانى تعريف مىكرد.