107كه او در شكايت خود، چيزى بالاى صداقت دارد و خود او در درجه اول در باره آنچه مهنا يا ابوبطين كرده به عنوان مسؤول آنها، مسؤوليت دارد. او مىداند كه عبدالعزيزبن سعود هم به دست يك ايرانى و با خنجر ايرانى كشته شده است. از كجا معلوم كه نايب يا يكى از همراهان او چنين خنجرى نداشته باشند. . . . [462] در اينجا عبدالحميد نامى از شاهزادگان بلخ است كه افغانى بوده و با اموال فراوان به حج آمده، اما كشتىاش غرق شده و بىپول گشته. به اينجا پناه آورده و چون شيفتۀ وهابيت شده، همينجا مانده است تا اسلام حقيقى! را فرا بگيرد. اين چيزى است كه آنجا در بارۀ وى گفته مىشده است.
نويسنده، بعدها كه اين خاطرات را در لندن نوشته مىگويد:
اما حالا كه همه چيز گذشته، بد نيست واقعيت قضيه را بگويم. عبدالحميد سنى نبود شيعى بود. از بلخ هم نبود از پيشاور بود. شاهزاده نبود يك آدم عادى بود. گويا با كسى منازعه كرده بوده و جانش در خطر بوده گريخته و اينجا را پناهگاه خوبى يافته بود. او يك شيعۀ خالص بود و هر فرصتى مىيافت به خلفا بد مىگفت. اينجا همه چيز براى او مفت بود و او از سادگى قومى كه اگر او را مىشاختند كافرش مىدانستند استفاده كرده بود. من اين مطالب را بعدها از نايب فرا گرفتم كه خودش از يك شهر شيعى است. [صص464 و 465].
وى مىنويسد:
اين نمونه را مثال زدم كه بدانيم در شرق و غرب، خدعه زدن فراوان است و همه جا يك رويه حاكم است.
اما با ايرانىها چه كردند. جلسهاى با حضور ملك در اطراف بستان برگزار شد و طى آن مقرر شد تا ايرانىها را در كوتاهترين زمان بازگردانند، البته با كلمات و تعابير شيرين و بدون اينكه ملك با آنها ديدار كند يا به كار آنها رسيدگى كرده باشد. مهمترين دليل آن بحث ترور بود. (ص 477) . وقتى نايب خبر را شنيد خشمگين شد و حرفهايى در حق شاه و وزرايش زد كه دور از ديپلماسى بود.
نويسنده در صدد بوده مدتى در رياض بماند و اطلاعات جمع آورى كند. ابوعيسى فكر ديگرى كرده و آن اينكه مقدار زيادى عطر يا عود خريدارى شده به رسم هديه تقديم ملك شود تا بلكه اجازه دهد آنها براى مدتى بمانند. اما با وجود يك پادشاه و دربار شكاك، كار مشكلى بوده است. [ص 479].
نويسنده در اينجا به تفصيل در بارۀ رياض و مذهب وهابى و تاريخ خاندان سعود سخن گفته و در