109حكايت ديگرى هم رخ داد. وهابىها نمازها را به وقت در مسجد مىخوانند و اگر كسى حاضر نشود، او را عقوبت مىكنند. معلوم است كه اين شيعيان، دليلى براى حضور خود نمىديدند. يكبار كه جماعت ما به مسجد نرفته بودند، و در خانه آمديم، عدهاى از وهابىها با عصا و چوب آمدند. در بسته بود. ابوعيسى متوجه خطر شد و گفت در را باز نكنيم. بركات از همراهان من بيرون رفت و البته در را محكم بست و ما صداى او را با مطوعين مىشنيديم كه مىگفتند چرا در نماز صبح حاضر نشديد؟ او هم جواب مىداد. ما فكر كرديم شما وهابىها اجتماع مخصوص به خود را داريد و نمىخواهيد ما اجانب داخل اجتماع شما شويم. ما از كجا عادات و آداب شما را بدانيم؟ بالاخره پس از تهديد ما رفتند. [2/120 - 121]. اين واقعه باز هم تكرار شد و به شكايت نايب منجر شد و بالأخره حكم صادر شد كه مطوعه كارى به ما نداشته باشند [2/123].
يك ماه با اين وضع گذشت. ابوعيسى به نايب مىگفت بايد پول خرج كند. اين نقود است كه كارساز است. بايد هدايايى بدهد. پس از آن خواهد ديد كه همه چيز روى روال خواهد بود. اين حرف براى محمد على شيرازى چندان خوشايند نبود، مردى كه ممسك بود و اين عادت ايرانىهاست. اما انتخاب ديگرى نداشت. فرداى آن روز يك تفنگ به عنوان هديه عبدالله و يك دستگاه چاى درست كن براى محبوب و چيزهاى ديگر براى بقيه فرستاد. اينها مثل سحر عمل كرد. نامه عذرخواهى نسبت به اتفاقات افتاده براى شاه نوشته شد و مهر و امضاى فيصل پاى آن آمد. از ابوبطين بد گفته شد، كسى كه اكنون به كفار عنيزه پناه برده است. اگر دستگير شد او را زنجير شده نزد شاه ايران خواهيم فرستاد. اگر پيش از آن كشته نشود كه انتظار چنين است. اما در اين نامه اشارهاى به مهنا نشده بود. من نامه را خواندم. هيچ اشارهاى به جبران ضرر و زيان نبود، جز اينكه ابوبطين هرچه را گرفته بايد به صاحبانش پس بدهد. آنها دريافتند كه بهترين چيز براى بستن دهان نايب، دادن هدايا به اوست. يك شتر كه در نجد شش يا هفت ريال است. چند شى از ساختههاى احساء هم به او دادند كه درجه دو بود. و چيزهاى مختصرِ ديگر. در مقابل، نايب تعهد كرد كه همچنان حجاج را از طريق نجد عبور دهد و آن هم ماليات مرسوم را بپردازند. داستان با هيچ و پوچ تمام شد. نه شرف سلطانى در آن بود و نه كار نايب كه مصالح مملكتش را به مفت و در ازاى چند شيء حقير فروخت. ابوعيسى هم مزدش را