148الرجل، قوام أمره» ؛ «عرش انسان، استوارى كار اوست و عرش خانه، سقف اوست.»
فيروزآبادى در «قاموس المحيط» تقريباً هم عقيده با دو لغوى فوق است. او مىنويسد: «العَرْشُ عَرْشُ اللهِ تعالى، وَلاَ يُحَدُّ، أو يَاقُوتٌ أحْمَرُ يَتَلألأُ مِن نُورِ الجَبَّارِ تَعَالَى» ؛ «عرش خدا قابل تعريف نيست يا (همچون) ياقوت سرخفامى است كه از نور خداى جبار مىدرخشد.» و تخت پادشاه عزت و قوام امر اوست.
و در ميان عرب، وقتى كار كسى رو به سستى مىرود، مىگويند: «ثُلَّ عرشُهُ» . زمخشرى در «اساس البلاغه» مىنويسد: «وَ اسْتَوَى عَلَى عَرْشِه إِذَا مَلَكَ، وَ ثُلَّ عَرشُهُ إِذَا هَلَكَ» ، «والعروش، السقوف» .
زبيدى نيز در تاج العروس مىنويسد عرش خداى تعالى محدود به حدّى نيست. راغب در مفردات استعمالات و معانى متعدد عرش در قرآن را بازگو كرده است. عرش در اصل به معناى شىء سقف دار و جمع آن عروش است و خداى تعالى فرمود: (وَهِىَ خَاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِهَا) آن قريه بر بامهايش فرو ريخته بود.
و مىنويسد: «به نشستنگاه سلطان عرش گويند، به اعتبار بلندى جايگاه و موقعيت سلطان» .
ايشان آيات (وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْش) 1و «أَيُّكُمْ يَأْتيني بِعَرْشِها» 2را شاهد آورده، مىنويسد: «وكُنِىَ بِهِ عَنِ العِزِّ وَ السُّلْطَانِ وَ المَمْلَكَةِ» ؛ عرش كنايه از عزت و قدرت و حكومت و پادشاهى است و وقتى كسى كارش رو به سستى مىرود، مىگويند «ثُلَّ عَرشُهُ» .
در نهايت ايشان در توصيف عرش خدا مىنويسند: «وَ عَرْشُ اللهِ مِمّا لاَيَعْلَمُهُ البَشَرُ إِلاّ بالاسْمِ لاَ عَلَى الحَقِيقَة» ؛ «عرش خدا چيزى است كه بشر به حقيقت آن - جز نامش - دانشى ندارد.»
وى ضمن ردّ تصور عاميانه از معناى عرش الهى به استناد آيۀ (ذُو الْعَرْشِ الْمَجيدُ) ، 3و مانند آن، مىنويسد: «اينها اشاره به پادشاهى و سلطنت اوست نه به محل براى او، چرا كه او برتر از آن است كه صاحب محل باشد.»
بسيارى از مفسران نيز عرش در آيات فوق را سرير (تخت) پادشاهى و حكومتى يا خود حكومت معنا كردهاند. 4
نتيجه اينكه عرش الهى نه جسم است و نه جسمانى؛ بلكه كنايه و اشاره به مركز فرمانرواى حق بر كل هستى جهان امكان دارد.