115قزوه در اين غزل با اشاره به اجزاى مختلف خانۀ خدا همچون، حجر اسماعيل، پردۀكعبه و نوشتههاى روى آن وكاربرد تشبيهات زيبا به نوعى ارادت خود را به خانۀ خدا نشان داده و از پروردگار خواسته تا زيارت آنجا را نصيبش كند. وى بيان مىكند: عاشقان واقعى كسانى هستند كه در همه حال مشغول طواف به دور معشوق الهى هستند و ازپروردگار مىخواهد پرده از روى ماهش بردارد كه عاشقان درگاهش توفيق ديدارش را داشته باشند.
قزوه در پايان خطاب به خداوند مىگويد: تنها زمينيان نيستند كه تو را لبيك مىگويند، بلكه ذكر و تسبيح تو در همه عالم ملكوت پيچيده است.
چنانكه پيشتر نيز آورديم، قزوه شاعر معاصر در سال 1373 به سفر حج رفته و سفرنامۀ فرهنگى - ادبى «پرستو در قاف» را در اين مورد نوشته است. در اين سفرنامه، قزوه از همان ابتداى سفر، به دقّت جزئيات را بررسى كرده و حج را از ديدگاه عرفانى، اخلاقى و اجتماعى بيان كرده است:
. . . حس غريبى است وقتى به مدينه نزديك مىشوى، شوق، دلهره. . . شايد باورت نمىشود كه آمدهاى. . . قزوه اين طور بيان مىكند: «بوى مدينه مىآيد. اين را از نم نم باران فهميدم. دلها بىتاباند و چشمها گريان! دوست دارم بقيع را ببينم و چقدر دلم مىخواهد، مدينه را بغل كنم. سه دانگ از بهشت بايد همين جا باشد و ما وسعت اين جا را نمىتوانيم درك كنيم. قدم به شهرى گذاشتهايم كه روزى پيامبر (ص) ، على (ع) و فاطمه (عليهاالسلام) در آن گام مىزدند. جاى پاى تمام امامان را در اين خاك مىتوان ديد و عطر بال فرشتگان را مىشود حس كرد.»
زمان محدود است مىگذرد و گذشت، زود امّا شيرين و جاودانه. . . دل كندن از مدينه و بقيع فرق دارد با همۀ دل كندنها. . . امّا بايد رفت. . . رفت و كمى آن سوتر دوباره وصل شد به معبود يكتا. . . اشك و لبخند. . . قزوه هم اينطور بيان مىكند: «لباس احرام پوشيدهايم. با مدينه خداحافظى مىكنيم و اشك در چشمان همه نشسته است. از كنار بقيع مىگذريم. سفرۀ خدا گسترده است. بايد رفت اگرچه با اشك. از ديارى لبريز از خاطره، به ديارى لبريز از درد. . .»
مىرسيم به آنجا كه برايش از همۀ دنيا و وابستگىهايش جدا شدهايم، جايىكه بايد بىرنگ شد و بى رنگ ديد. قزوه هم كه سراسر بىرنگى گرديده، مىگويد: «و حالا نشستهام كنار خانۀ خدا. نشستهام كنار دلم، زندگى را مىبينم كه مىچرخد، برخلاف