100چنانكه گفتهاند: حجّ عوام، ديگر است و حجّ خواص ديگر. حجّ عوام قصد «كوى» دوست است و حجّ خواص قصد «روى» دوست. آن رفتن به «سراى دوست» و اين رفتن «براى دوست» .
دردم نه ز كعبه بود كز روى تو بود
مستى نه ز باده بود، كز بوى تو بود
عوام به «نفس» رفتند، در و ديوار ديدند، خواص به «جان» رفتند، گفتار و ديدار ديدند. . .43
قرآن كريم مىفرمايد: ( الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ. . . وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى ) .44
دربارۀ ( تَزَوَّدُوا ) ؛ «توشه برگيريد» آمده است: قومى از قافلۀ يمن بىزاد و راحله قصدِ حج كردند و در مكه اظهار احتياج نموده، از اهل قافله چيزى طلبيدند. حق تعالى فرمود: توشه برداريد تا بر دل مردم گران نباشيد. ( فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى ) ؛ پس بهترين توشهها، پرهيزكردن از طمع و ترك تشويشدادن مردم وسؤالنكردن از ايشان است و نزد عرفا، در اين آيه، اشاره به توشهگرفتن در سفر آخرت است و بهترين زاد در آن، پرهيزگارى است. قشيرى مىگويد: «تقواى عوام دورشدن است به تن از لوث گناه و تقواى خواص اجتناب است به سر از مشاهدۀ ماسوى الله و حقيقت آن است كه بىتوشه در «راه عشق» به سر نتوان برد و بى زاد «شوق» مرحلۀ محبّت طى نتوان كرد.»
زاد راه عاشقان درد است و روى زرد و آه راه زين گونه است بسم الله كه دارد عزم راه45
دربارۀ آيۀ ( وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً. . . ) 46 نيز خواجه عبدالله انصارى گفته است:
«مىگويد مردمان را خانهاى ساختم، خانه، و چه خانهاى! . . . بيگانه در نگرد، جز حَجَرى و مَدَرى نبيند كه از خورشيد جز گرمى نبيند چشم نابينا. دوست در نگرد وراى سنگ رقم تخصيص و اضافت بيند؛ دل بدهد جان در بازد.»
انّ آثارنا تدلّ علينا
فانظروا بعدنا الى الآثار
آرى، هركه آثار دوست ديد، نه عجب؛ اگر از خويشتن و پيوند ببريد. «لهذا قيل: بيتٌ مَنْ رآه نَسِيَ مزارَه، وهجر ديارَه و استبدل بآثاره؛ بيتٌ مَنْ طاف حَوْلَه طافت اللطائف بقلبه. . . .»
درويشى را ديدند بر سر باديه، ميان در بسته و عصا و ركوه (ظرفى از پوست) در دست و چون والهان و بىدلان سرمست و بىخود؛ سر به باديه نهاده و مىخراميد و با خود اين ترنّم مىكرد:
خون صدّيقان بيالودند و زان ره ساختند
جز به جان رفتن در اين ره يك قدم را باز نيست
گفتند: اى درويش! از كجا بيامدى و چند است كه در اين راهى؟ گفت: هفت سال است تا از وطن خود بيامدم. جوان بودم، پيرگشتم در اين راه و هنوز به مقصد نرسيدم. آن گه بخنديد و اين بيت برگفت:
زر من هويت و ان شطّت بك الدّار
و حال من دونه حجب و استار
لا يمنعنّك بعد من زيارته
انّ المحبّ لمن يهواه زوّار
«اگر ديدار دوست مىخواهى، از دورى راه و موانع و پردهها باك مدار كه دوست هميشه در راه ديدار دوست بود.»
اى مسكين، تأمّل كن در آن خانه كه نسبت وى دارد، چون خواهى كه به وى رسى، چندت بار بلا بايد كشيد و جرعه محنت نوش بايد كرد و جان بر كف بايد نهاد؛ آن گه باشد كه رسى، باشد كه نرسى! پس طمع دارى كه از اين بضاعت مزجات (زاد و توشه كم و ناچيز) كه تو دارى آسان آسان به حضرت جلال و مشهد وصال لم يزل و لايزال برسى؟ !