99خدا بود؛ ولى براى رسول الله، محمّد9 حال بود كه موهبت و بخشش از خداست؛ ولى از مقام تا حال تفاوت زياد است. ابراهيم در مقام خلّت و دوستى متوقف شد و گفت: (إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِين) و چون مشمول موهبت نشد، مخاطب شد به «فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيسَرَ مِنَ الْهَدْى» و پس از آنكه در مقام حج و وصول به موهبت، محصور و محدود شد، براى او هدى و قربانى معين شد كه: (وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيم) ، براى او گفته شد، ولى محمّد9 محصور و متوقف نشد و داراى موهبت شد و مخاطب گرديد به: (وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِله) و حجّ خود را به (ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى) به انجام رساند و پس از آنكه به حق نزديك شد، خود را به آن بياويخت و دست برنداشت. پس از آن، عمره را تمام كرد وگفت وگوى دوستانه ميان حبيب و محبوب به اينجا رسيد: (فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى) . گفتنىها با او بگفت و آخرين موهبت كه او را به دوست متصل كرد، در وقوف عرفاتش بود كه گفت: (الْيوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً) .41
نتيجه آنكه: اين عادت و رسم، كه شما از زمان ابراهيم به يادگار داريد، بايد صورت «عبادت» داشته باشد نه «عادت» كه بخواهيد آداب پدران خود را تقليد كنيد. اكنون شما در فرمان و تربيت (حضرت) محمّد (ص) هستيد كه تمام آن عادات قديم را باقى نگذاشت و دستورهاى حج را به مصلحت روز معين كرد تا مردم از آن تعصّب و تقليد درگذشتگان خود دست بردارند و روش عقلى و تبعيت پيشواى بزرگ خود را در پيش گيرند و اين مطلب از رفتار خوب نمايان است.
پس از صلح حديبيه، مردم به فرمان پيامبر (ص) تسليم نشدند تا (اين كه) آن حضرت خود سر تراشيد و قربانىاش را ذبح كرد؛ آنگاه مردم به خود آمدند و پيروى كردند و اين خود مىفهماند كه مردم نمىخواستند از عادات قديمىشان دست بردارند و گمان مىكردند اسلام بايد روش گذشتۀ آنها را اجرا كند. براى همين است كه در آخر آيه، اشعار شده است كه بايستى از مخالفت پيغمبر پرهيز كنيد وگرنه عقاب خداوند سخت است.
پس ابتدا معين شده است كه بايد سر به فرمان بود و آيين قديمى را در وقت معين و با آداب معين انجام داد و در آخر، يادآورى شده است كه آن براى آدميت و تكامل انسان لازم است و به همين جهت با عبارت ( تَزَوَّدُوا ) آمده است؛ يعنى: وسيلۀ آسايش شما در آن سفر - كه همه به سوى آن مىروند - تقواست كه بايد تا آخر عمر روش و طرز عمل شما مقرون به آن باشد.42
پنجم؛ جلوه گرى شوق و عشق
عارفان، راز آفرينش و سرّ وجود را در كلمۀ عشق خلاصه مىكنند و عشق را مبناى آفرينش و وجود مىدانند. آنان عشق را صفت حقتعالى و لطيفۀ عالى و روحانى انسانيت مىدانند و سلامت عقل و حس را بدان مىسنجند و نيز عشق را وسيلۀ تهذيب اخلاق و تصفيه باطن مىشمرند. شوق و جذبۀ الهى و محبّت او نشان طريقت و عنوان اهل سلوك است كه با اين نشان و عنوان شناخته مىشوند. شوق، حركت روح در طلب لقا است و عشق رساننده عاشق به درگاه معشوق.
حج، ميقات شوق و ميعاد عشق است و هركس گام در وادى آن نهد و عارف باشد، سر از پا نمىشناسد و در پى دلدار، آرام و قرار ندارد.