97يك محوطهاى با سنگفرش سپيد، اطرافش ايوان و مسجدالحرام، به همين سادگى و در گوشهاى از آن، زمزم، آنقدر ساده كه آدمى از خود شرمنده مىشود. آنقدر ساده كه در روزهاى بعد متوجه مىشوى ناودانش طلا است و درِ آن نيز طلايى است. و اين طلاها در سادگى حرم گم شده است! در فضاى قدسى كه سرشار از فرياد است و درخواست، انرژى آنقدر قوى است كه اراده مىميرد، چهرهها بيشتر متفكّر و گاهى هراسان و در پىجبران. كمتر كسى به در و ديوار حرم خيره است، همه گرفتار كردۀ خويشاند. احساس امنيت مىكنى، مانند خانۀ خودت در امنيتى. آرى، خانۀ خودت؛ چرا كه خانۀ ناس است؛ ( إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاس ) .
طواف از حجر الاسود آغاز مىشود، زائران نيت مى كنند و رو به حجر، «الله اكبر» گفته، گامهاى آغازين را بر مىدارند. مسافر قبله! حواست را جمع كن. خدا بزرگ است؛ بزرگتر ازآنكه توصيف شود! و اصلاً بزرگى شايستۀ اوست و بس. طواف خانۀ دوست ذكر خاصى ندارد، هرچه دلت مىخواهد با دلدار بگو. اكنون به دلدار نزديك تر شدهاى و او همين جاست. ازدحام و همهمه و فرياد بلند است. اما بر اين همهمه، نظمى حاكم. آرامشى وصف ناپذير تو را در بر گرفته و در درون دايرهاى پيش مىروى. از دايرۀ ديبا و دنيا خارجى، به پشت سرت نگاه نكن، اللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَ وَلِيِّك، اللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَ وَلِيِّك. . . .
كمتر چشمى را مىبينى كه گريان نباشد، «بندگان همه گريان اند تا ربوبيت از عبوديت پيدا و معلوم شود» كسى را نمى بينم كه دلش نشكسته باشد! خدايا! فرج حجتت فراهم نما و ياريمان كن تا بتوانيم بندگىات كنيم. خدايا! براى اجابت دعا كجا بهتر از اينجا؟ ! دستمان بگير كه محتاجيم و نادان و به درگاهت پناه آوردهايم. الهى، اى كه از نيازهايم آگاهى، دستم بگير؛ ( رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّميعُ الْعَليمُ ) .
جماعتى نيازمند، چسبيده بر درِ كعبه، اين خانۀ يار. درِ هيچ خانهاى در جهان اينگونه نيست كه در تمامى لحظات، دستان نيازمند آن را گرفته باشند، خيره ماندهام، بر پردۀ خانه، بر آن نوشتهاند: «يا حنان» ، «يا منان» ، «يا الله» ، «يا كافي» ، «يا وافي» . . .
اى آفريننده و دوستدار عافيت، اى تنها بخشندۀ مهربان، اى روزى بخش و عطاكنندۀ تندرستى، اى بى عيب و نقص، و اى دهندۀ صحت و عافيت، بر همگان عطاكن عافيت!
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ لِنَفْسِيَ الْيَقِينَ وَ الْعَفْوَ وَ الْعَافِيَةَ فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَة. . .» و برسان فرج حجّتت را؛ «اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَى آبَائِه فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلاً وَ قَاعِداً وَ عَوْناً وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلا» .
دستهايم سوى آسمان است و نگاهم به كعبه، با اين احساس كه گويى خداوند تنها به صداى من گوش مىدهد، عرضه مى دارم: بار الها! اشكهايم را ببين. در مدينه جلوى پاى رسولت، آن انسان كامل، با اشگ و آه گفتم: هيچگاه تا اين حد گرفتارت نشده بودم، اكنون مىدانم كه ميان من و ارزش تو فاصلهاى است شگرف، ولى به هرتقدير و با گستاخى به حرمت وارد شدهام. خلاصه آمدهام، قبول توبه و نيل به رحمتت اميد من است، هر گونه دوست دارى با عاشق خود رفتار كن؛ «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك. . .» .
حواسم جمع است، گامها را آهسته برمىدارم تا زمان آرامتر بگذرد. روى كاغذى تمام ملتمسين دعا را يادداشت كردهام. آن را مرور كردم. خداوندا! همه گرياناند و نيازمند. آنگاه كه گرفتاريم سوى تو مىآييم. اى محبوب، اگر تو نبخشى دست به دامان كه باشيم؟
مىخواهم بعد از اين دور، به سلام تو آيم و در جايگاه ابراهيم (ع) بايستم، اى لطيف، لطفى كن. سربه زير افكندهام، شرم دارم، مىدانى كه دستم خالى است، اما گويا دوستان همگى به داشتههاى ناچيزشان دل بستهاند؛ اى رحمان، اى غفار و اى حليم، همه را بيامرز!
«بار خدايا! گناهانم بسيار و لغزشهايم فراوان است و غفران و رحمت تو بىپايان.
اى خدايى كه خواست مبغوضترين خلق خود (شيطان) را، آنگاه كه گفت: «مراتا قيامت مهلت ده» اجابت نمودى، اكنون دعاى اين گنهكار را نيز بپذير. الهى، به روزى و نعمتى كه عطايم فرمودهاى قانعم ساز و آنچه را كه ارزانىام داشتهاى مبارك