96پناه بر خدا! خود كرده را تدبير نيست. من كه هفت سال براى همين عمره صبر كردم تا دعوتم كردى و ميزبانم شدى، پس شرايط پذيرش را خوب مهيا كن!
شب است و همسفران كم و بيش در خواب، بيابانهاى تقيده را به سوى مكه پشت سر مىگذاريم. وقت از نيمه شب گذشته است. در تاريكى، چراغهاى مكه سوسو مىزنند. هيچگاه اينچنين بىقرار و مشتاق نبودهام. همسفران! مكه. . . هلهلهاى شد. . .
اندك اندك خيل مستان مىرسند
هنگام ورود، مسجدى را ديديم، گفتند مسجد تنعيم است. همسفران را شور و شوقى عجيب فرا گرفته است. خدايا! تو كريمى، تو رحيمى، تمام رفتگان را بيامرز، بيماران را شفا ده!
از همين لحظه به من و خانواده و دودمانم، به چشمِ بخشش و كرم بنگر اى مُستَعان.
دحو الارض، از زير كعبه و از سرزمين مكه شروع شده، سرزمين مكه قطعه درخشان بود كه پيش از قطعههاى ديگر، از آب ظاهر شده مىدرخشيد. زمين مكه دو هزار سال پيش از قسمتهاى ديگر آفريده شد.
كعبه
كعبه نخستين خانهاى كه در جهان بنا گرديد. قطعهاى درخشان كه پيش از ديگر جاىها از آب نمايان شد. گويند خداوند آن را دو هزار سال پيش از قسمتهاى ديگرِ زمين آفريد. كعبه را بيت عتيق؛ يعنى آزاد شده ناميدند. ابراهيم، اسماعيل را فرمود كه كعبه را بنا كنند و جبرئيل بيامد و خطى كشيد و جاى خانه معلوم داشت و ستونها از بهشت آورد و حجرالأسود را به ابراهيم نماياند تا بيرونش آورد و بر جايگاه نخستين نهاد و با اسماعيل از ذىطوى سنگ آوردند. ارتفاع آن نُه زراع گرفتند. درِ شرقى و غربى بر آن بنهاد كه آنرا مستجار خوانند و سقف آن بپوشانيد و هاجر كساى خويش بر درش بياويخت و در آن ساكن شدند» . مكه و كعبه را بازگشتگاهى امن براى مردم و مقام ابراهيم را نمازگاهى تعيين كننده قرار داد تا قيامت.
به زمين مسجد الحرام خيرهايم. لحظهاى كه به حياط كعبه گام نهاديم، زانوانم مىلرزيد. به زمين افتادم و مدتى طولانى گريستم. خطاها، ندانمكارىها، نادانىها در كفم و در محضر خداى سبحان، مانند طفل خطا كار نمىتوانستم به ساحت قدسى پروردگار بنگرم. دستانم از اشكتر بود؛ الهى بگذر از خطاهايم! بيامرز خانوادهام را و از شرّ جنّ و انسان رهايمان ساز! محتاجمان نكن. يارىام كن تا بتوانم سر از زمين بردارم و به خانهات بنگرم. اى خداى توبه پذير، اميدوارم ساز، اى خدايى كه براى بازگشت، حتى به شيطان تا روز جزا فرصت دادى، اى رحمت بىپايان. . .
با چشمان بسته، رو به كعبه ايستاده، دست نياز به درگاهش بلند كردم و با حولۀ احرام اشك از صورتم زدودم. آيا دروازۀ بهشت اينجاست؟ چشم بگشايم؟ ! اى مهربان، اى كه وحشى را، هموكه سينۀ حمزه شكافت بخشيدى، از آنكه خاكستر بر پيامبر فشاند گذشتى و گناه بسيارى از آنان را كه شمشير بر روى پيامبر و آلش كشيدند عفو كردى. . . عاقبتمان به خير ساز و چنان كن كه محتاج نامردان نشويم. اى غفار، پدر و مادر، خانواده و دوستان را در پناه مغفرتت بدار تا قيامت. اى قادر متعال، اى حكيم و اى مقتدر، چاكرى و خدمتگزارى حضرت حجت [ را از ما مگير. سايۀ پرعطوفت آن نورانى بر سر من و خانوادهام مستدام بدار، «يَا مَنْ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ. . . يَا مَنْ يَبْقَى وَ يَفْنَى كُلُّ شَيْءٍ» ، مهر ما به دل صاحب عصر انداز و همان كن كه خود مىخواهى؛ «اللَّهُمَّ وَفِّقْنَا لِمَا تُحِبُّ وَ تَرْضَى. . . .» .
چشم گشودم؛ «يَا سَلامُ، يَا رَفِيعُ، يَا مُرْتَفِعُ، يَا نُورُ. . .» .
احساس آرامش و سلامت دارم، احساس غربت نمىكنم، حالم بسيار خوب است. ، مدتى است اينگونه با خود درگير نشده بودم. خدايا! خانهات سادهتر از ساده است، روى دولتمردان و صاحبقرانها سياه! به جلالت قسم كه دل بردى. مىگويند عاشق از توصيف معشوق عاجز است، براستى كه راست گفتهاند. تو عشق مطلقى اى دل انگيز، تنها با تو مىتوان عاشقانه صحبت كرد؛ آنقدر عاشقانه و آهسته كه هيچكس نفهمد.