95بپرسيد، پيامبر (ص) فرمودند: در تابش نخستين كاخهاى حيره و مدائن بديدم و در دوم و سوم قصور حيره، سرزمين روم و صغار را ديدم كه به فتح آن كشور سروش آورد.»
و در همين مكان بود كه عمرو بن عبد وَدّ به شمشير على (ع) به دو نيم شد و پيامبر فرمود: «ضربت على، بالاتر از عبادت جن و انس است» ( لَضَرْبَةُ عَلِيٍّ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ الثَّقَلَيْنِ ) و در همين مكان بود كه رسول الله (ص) سلمان را از خاندان خويش شمرد.
مسجد قُبا
اكنون موفق به ختم قرآن شدهايم. مسجد قبا بسيار با شكوه و نوساز است. نخستين مسجدى استكه به دست حضرت رسول (ص) بنا شد. حال و هواى خاصى دارد. هر باركه مشرف شوى، عمرهاى برايت مىنويسند. به تنهايى دو بار مشرف شدم، روح آدم تازه مىشود!
وداع مدينه
سعدى اگر تو عاشقى كنى وجوانى
عشق محمد بس است و آل محمد
وضعيت سختتر مىشود. در حال حركتيم، حركت به سوى بيت الله. همه و همه تماماً آنجا است. مىخواهى بهسوى معشوق روى، كار سازندگى روح از اين مرحله شكل كاملترى مىگيرد. دلت در مكه است و جسمت در مدينه، روز آخر است، مگر مىتوانى وداع كنى؟ مگر مىتوانى از بهترين نقطۀ دنيا و نيز از بقيع غم انگيزترين، دل بشويى؟ ! دلشوره دارم، اين دل شوره مرا به شدت آزار مىدهد؛ گريستم، همه با هم گريه كرديم و وداع گفتيم. ساعتى بعد هم سوى مسجد شجره حركت خواهيم كرد. آه و آه، مدينه دل را مىشكند. خدايا! عزيزان تو تلخترين، دردآورترين، توهين آميزترين و مشكلرين ايام زندگى را، در همين يثرب كه محمد (ص) مدينۀ منوّرهاش ساخت سپرى كردند و بر آنها عدالت مستولى نشد، هم اكنون هم همه چيز را در بند مىبينى. الهى! مدينه بسيار دل انگيز است؛ هم دل انگيز و هم غم انگيز. دلم مىخواست اين چند صباح عمر را در مدينه مىماندم، شهرى با شكوه و تميز است، خيلى خوب است، خيلى. . . .
مسجد شجره
وقت آن آمد كه من عريان شوم نقش بگذارم سراسر جان شوم
در شجره مُحرم شديم. گفتهاند نخستين بار پيامبر (ص) و صحابه در اين مسجد محرم شدهاند؛ از آن مكانها نيست كه آدمى گذر عمر را متوجه نمىشود. آرامشى وصف ناپذير در اين مسجد حاكم است، اين آرامش وجودت را فرا مىگيرد. در اينجا همه چيز هست، شايد گوشهاى از بهشت باشد. انسان در اينجا نه خواب است و نه بيدار، سبك است. راه رفتن در آنجا كمى شبيه پرواز است، گويى كه بال دارى و راه مىروى. همه چيز در اين مسجد سبك و روان و لذّت بخش است. براى همه دعا كردم و اينجا بود كه زمزمه كرديم:
«لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك. . .» .
ابتدا نمىدانى كه چه مىگويى. آنقدر فرصت دارى كه بيدار شوى و به خود بنگرى به خودِ خودت. از دنيا و هر چه در آن است، تنها دو پارچۀ سفيد همراه دارى كه در بر كردهاى و ديگر هيچ؛ اما با كولهبارى سنگين از آنچه انجام دادهاى! خداوندا! نمىدانم آنگاه كه به خانهات پاى مىگذارم، چه حالى خواهم داشت؟ ! فقط مىدانم كه دستم خالى است و اين را هم مىدانم كه حال و هوايم از بعضى همسفران متفاوتتر. متوجه شدهام كه با خود چه كردهام و از همه بدتر در پيشگاه تو چه كردهام. از گرداب معصيت آمدهام تا مسافر قبله باشم! آه، شرم دارم، درماندهام از كردار خويش و به پناهندگى آمدهام. اى ربّ الأرباب، اى رحيم، اى لطيف، اى رفيق، اى خداى غفور! شيطان در اينجا هم دست بردار نيست! آدم (ع) در بلنداى تپهاى در كنار مسجد خَيف سيصد سال برآنچه مرتكب شده بود، توبه كرد و گريست؛
شك، بال زد و بال زد و خسته نشد