93خويش را عطر آگين و مرتب مىكنند و مولا على (ع) امير اهل ايمان، آن امام خوب در پيش ستون حرس ايستاده و از پيامبر خدا حراست مىكند. ستون توبه كه در كنارش بارها و بارها توسّل داشتم و مىديدم حسن و حسين (عليها السلام) كودكانه بازى مىكنند و خديجه و فاطمه (عليها السلام) آنان را با مهربانى مواظبت مىكنند؛ چرا هر وقت به درِ خانه فاطمه3 مىنگرم منقلب و اشك مىبارم. ديگران هم گاهى حال مرا داشتند. اينجا همان مكانى است كه دل او بارها و بارها و به خصوص بعد از رحلت پدر، به سختى شكست؟ !
در محيط حرم، حضرتش را مىديدم كه همچنان برامتش نگران است. در فضا و محيط درِ جبرئيل، موقعيت و شرايط نزول وحى را، هر چه سعى داشتم درك نكردم! فقط در آن مكان احساس ديگرى مىكنى، حس مىكنى كه بندهاى هستى با فاصلهاى بسيار و بدون شرايط و چگونه است نزول وحى؟ شرايطى كه همه به جز پيامبران الهى فاقد آن هستند، مقبره ديگر چيزى ندارد. داخل آن خالى و تاريك است، ديوارها كه همان ضريح باشد در كمال سادگى به پنجرههاى قديمى فولادى آراستهاند، اين موقعيت اصلاً با مسجد نبوى شريف همخوانى ندارد. آن عظمت و جلال مسجدالنبى در برابر اين سادگى، بيش از ساده، حقير مىنمايد. همه سعى دارند در زير سقف منزل و مسجد حضرت حضور داشته باشند. در آن منطقه ازدحام زياد است. جاى سوزن انداختن نيست، همه ساكتاند، بايد با اشاره صحبت كنى و جايى بخواهى و همه همديگر را درك مىكنند. محوطۀ محراب و منبر تا مقبرۀ شريف محلّ استجابت دعا است. در اين ازدحام و جلوۀ بىبديل، در هر گوشهاى سكوت جلوهگرى مىكند. در اينجا، در همين جا، گوش كن! تو هيچ صدايى نمىشنوى. حالا، «حالا همه جا حرف كسى هست كه نيست» الهى خاك بوسى و جان نثارى ما كمترين اداى بندگى به درگاه پرجلال توست، اى عشق پايدار، اى زيباترين لطيف، اى خوبِ بىمثال، اى تمام وجود، اى عزيز دل، در كدامين كنيسه، بتكده و معبد اين چنين و در آرامشى بهتر از آرامش، بهتر از آرامش، سخن تو، نام تو، حرف تو، خاطر تو، مهربانى تو و حضور تو احساس مىشود؟
هجران تو را اگر شبى آه كشم خاكستر ماه بر زمين مىريزد
بقيع
از باب البقيع، از حرم خارج شدم. بقيع آنجاست، همان نزديك، در بلندى قرار گرفته، تپه ماهور است. ورود به قبرستان تنها صبحها و بعد از نماز تا طلوع آفتاب، آنهم براى مردان مهيا است. هوا آهسته رو به روشنى است. از پلهها بالا رفتم، در حالىكه براى زيارت يك قبرستان آماده بودم، با همان حالى كه به قبرستان خان يا دربهشت قم و يا ظهير الدوله و يا بهشت زهرا مىروى و در بالاى پلهها جلوى بقيع ديوارى با نردههاى بلند كشيدهاند و درى بزرگ و اين بقيع است. اندوهناك، اندوهناك، خداوندا! اين بقيع غم انگيزترين نقطۀ دنيا است. چه كسى گفته اينجا قبرستان است؟ !
غارتيانى كه رَه دل زنند
نظامى گنجوى
اصلا نيازى به مرثيه نيست، زائران از فاصلهاى زياد مقابل قبور امام حسن، امام سجاد، امام باقر و امام صادق (عليهم السلام) كه به هم چسبيده، آرميدهاند و نيز فاطمۀ بنت اسد، بيشتر مجتمعاند، كه اين فاصله را مجدداً در داخل با نردۀ بلندى محصور و از ورود به آن جلوگيرى مىكنند. سمت چپ فاطمه امّ البنين، همسر على (ع) و مادر شهداى كربلا و حضرت عباس (ع) ، امام شهامت و وفا و دوستى، شيعه و سنى را به خود جلب مىكند. بر تمامى قبور تنها كلوخى سنگى ايستاده است و ديگر هيچ. سرم سنگينى مىكند، سنگينى اين غم بر جان آدمى مستولى مىشود. جلوتر 9 قبر به هم چسبيده، همسران پيامبرند. خاك داغ و كلوخى ايستاده بر سر و پاى آنها و ديگر هيچ. بايد به تاريخ برگردى و اكنون بدون نام و نشان در خاك، و قبر عثمان هم، واينجاست آخر كار آدمى. بعد از آن، شهداى احد و برخى ديگر عزيزان رسولالله (ص) و ادامۀ بقيع، قبرستان مردم مدينه است.
نمىدانم فاطمه3 دركدامين نقطه است. آيا بايد به خاك بقيع پا مىگذاشتم؟ اين چه احساس جانكاهى است كه همه دارند. . . وكبوتران، كبوتران هر صبح در بقيع چهها مىكنند! هر روز با حيرت نگاه مىكردم. صدها كبوتر با هم در ساعتى معين، يكساعت بعد از طلوع كه سپيده به روشنايى پيوسته است. همين كبوتران حرم، خاك بقيع را با پرواز جمعى به مسجد النبى و مدينه مىپاشند، تو هيچ صبحى را در مدينه بدون غبار بقيع نمىبينى و هر روز اين مراسم تكرار مىشود.