53عمرو بن اميۀ ضَمرى نجات يافت. بر پيشانى وى داغ نهاده بودند كه در هنگام بازگشت، به دو نفر از بنيعامر برخورد كرد كه آنان از پيامبر (ص) اماننامه گرفته بودند و عمرو اين مطلب را نميدانست. آنان در زير درختى به استراحت پرداختند و عمرو صبر كرد تا آن دو به خواب رفتند. پس هر دوى آنها را به انتقام شهداى بئر معونه كشت؛ وقتى پيامبر از اين موضوع آگاه شد، اراده كرد كه ديۀ ايشان را به همراه وسايل باقىماندهشان براى خانوادهشان بفرستد؛ براى همين، پيامبر به همراه تعدادى از اصحاب، براى مذاكره دربارۀ پرداخت ديۀ آن دو، نزد قبيلۀ بنىنضير رفتند؛ زيرا بنىنضير، هم با مسلمانان همپيمان بودند و هم با بنيعامر. پيامبر ويارانش بيرون دژ در سايۀ ديوارى نشستند، آن حضرت در مورد كمك بنىنضير براى پرداخت خونبهاى دو نفرى كه عمروبن اميه آنها را كشته بود، صحبت كرد. بنىنضير گفتند: ابوالقاسم! هر چه دوست داشته باشى انجام ميدهيم، لطف كرده، به ديدار ما آمدهاى. بنشين تا غذايى بياوريم. پيامبر (ص) نشسته بود كه در اين هنگام گروهى از آنها با يكديگر خلوت كرده و درگوشى حرف ميزدند. حُيى بن اخطب گفت: ايگروه يهود، محمد با تعداد اندكى از ياران خود، كه به ده نفر نميرسند، به اينجا آمده است؛ 1پس بايد از پشت بام سنگى بر سر او بيفكنيد و به قتلش رسانيد، چون هيچ وقت او را تنهاتر از اين ساعت نمىيابيد! اگر او كشته شود يارانش پراكنده شده، قريش به مكه برخواهند گشت و تنها افراد دو قبيلۀ اوس و خزرج، كه همپيمانان شمايند، اينجا باقى ميمانند. بنابراين، كارى را كه يك روزى بايد انجام دهيد، اكنون تمام كنيد! عمرو بن جحاش گفت: من هم اكنون پشت بام مىروم و سنگ را بر او ميافكنم. سلاّم بن مِشكم گفت: فقط اين دفعه حرف مرا گوش كنيد و پس از آن، در موارد ديگر با من مخالفت ورزيد. به خدا، اگر اين كار را بكنيد، شايع خواهد شد كه ما نسبت به محمد غدر و مكر كردهايم و اين نقض عهد و پيمانى است كه ميان ما و او بسته شده است. اين كار را نكنيد! به خدا سوگند اگر چنين كنيد، هركس كه تا روز قيامت سرپرستى اسلام را به عهده بگيرد، دشمنى خود با يهود را آشكار خواهد ساخت! در اين هنگام كه سنگ را آماده كرده بودند تا بر سر پيامبر بيندازند و آن حضرت را به قتل رسانند، جبرئيل (ع) آن حضرت را از قصد آنان آگاه ساخت و به سرعت برخاست و چنين وانمود كرد كه براى انجام كارى مىرود و آهنگ مدينه كرد.
ياران پيامبر نشسته، مشغول حرف زدن بودند و تصور ميكردند كه پيامبرخدا براى انجام كارى رفته و باز ميگردد؛ ولى چون از مراجعت آن حضرت مأيوس شدند، يكى از ايشان گفت: نشستن ما در اينجا فايدهاى ندارد و معلوم است پيامبر دنبال كارى رفته و بر نميگردد. پس برخاستند. حُيىبناخطب گفت: ابوالقاسم عجله كرد! حال آنكه ما قصد داشتيم خواستۀ او را برآوريم و در حضورش غذا بخوريم. يهود از كردار خود سخت پشيمان شدند؛ پس كنانۀ بن صويراء از ايشان پرسيد: آيا فهمديد چرا محمد برخاست و رفت؟ گفتند: نه! گفت: محمد از مكر و قصد شما آگاه شد! پس نسبت به خود خدعه و مكر نكنيد؛ به خدا سوگند او پيامبر خداست و برنخاست مگر اينكه از مكر شما آگاه شد. به هرحال او خاتم پيامبران است؛ البته شما طمع داشتيد كه پيامبر خاتم از فرزندان هارون باشد؛ ولى بايد بدانيد كه خداوند هركس را بخواهد به آن منصب بر ميگزيند. كتابهاى ما و آنچه كه در تورات آموخته و خواندهايم - كه تغييرناپذير است - حاكى از اين استكه زادگاه آن پيامبر، مكه و محلّ هجرت او مدينه است و صفات محمد چنان است كه هيچ اختلافى با آنچه كه در كتابهاى ما بيان شده است ندارد ويقين داشته باشيد آنچه كه او براى شما آورده، بهتر از جنگيدن با اوست و اطاعت هر فرمانى هم كه در اين مورد صادر كند آسانتر و بهتر از اين است كه با او بجنگيد. گويى من ميبينم كه شما، در حالى كه كودكانتان گريه ميكنند، بايد از اين سرزمين بكوچيد، خانههاى خود را ترك كنيد و اموالتان را رها سازيد وحال آنكه اموال و ثروت شما مايۀ شرفشماست.